درنگی ساختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنگی ساختن . [ دِ رَ ت َ ] (مص مرکب ) درنگ کردن . سهل انگاری کردن . مماطله . تأخیر کردن . سستی کردن : به هر سو یکی نامه ای کن دراز بسیچیده باش و درنگی مساز. فردوسی . ز چیزی که گفتی درنگی مساز که بودن بدین شارسان شد دراز. فردوسی . که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز. فردوسی . ◄ ایستادگی کردن . استقامت و پایداری نشان دادن : نه ایدر همی ماند خواهی دراز بسیجیده باش و درنگی مساز. فردوسی .