درنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ رَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- توقف، سکون.<BR>۲- آهستگی، کندی.<BR>۳- آسایش، راحتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ رَ) [ په. ] (اِ.) ۱- توقف، سکون. ۲- آهستگی، کندی. ۳- آسایش، راحتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درنگ . [ دِ رَ ] (اِ) تأخیر. (برهان ) (جهانگیری ) (لغت محلی شوشتر، خطی ). دیرکرد. ضد عجله . مقابل شتاب . کسی که به شغلی مشغول باشد و دیرگه به آن کار ماند. (اوبهی ). دیری و تأخیر. (ناظم الاطباء). کندی . آهستگی . فرصت . (غیاث ). بطوء. (دهار). آرامی . مماطله . اهمال . امروز و فردا کردن . اناء. اناة. (دهار). تأنی . تراخی . تربّث . تربّص . تعویق . تلبث . تلنه . ریث . کلاة. کلة. لأی . لبث .لبثة. لعثمة. مکث . (منتهی الارب ). مولش . (فرهنگ اسدی ). نُسْاءة. نسیئة. وقفة. (منتهی الارب ) : نگهدار من بود باید به جنگ به هنگام جنبش نباید درنگ . فردوسی . همی گفت ایدر بُدن روی نیست درنگ تو جز کام بدگوی نیست . فردوسی . به ایرانیان گفت تا کی درنگ فراز آمد آن روز پیکار و جنگ . فردوسی . بباید بسیچید ما را به جنگ شتاب آوریدن بجای درنگ . فردوسی . همان به که ما را بدین جای جنگ شتابیدن آید بجای درنگ . فردوسی . فراز آر لشکر بیارای جنگ به رزم آمدی چیست چندین درنگ . فردوسی . نخستین بیاراست طلحند جنگ نبودش به جنگ از دلیری درنگ . فردوسی . چو دشمن سپه ساخت شد تیز چنگ نباید بسیچید ما را درنگ . فردوسی . وگر هیچ سازد کسی با تو جنگ تو مردی کن و دور باش از درنگ . فردوسی . بدین مایه مردم بدین گونه جنگ چرا جست باید، بچندین درنگ . فردوسی . آن خواجه که با هزاربرّ و لَطَف است حلمش به شتاب نه و جودش به درنگ . منوچهری (دیوان ص ١٨٤). شتاب را چو کند پیر در ورع رغبت درنگ را چو کند بر گنه جوان اصرار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). ♦ بادرنگ شدن ؛ زمان گرفتن . دیر کشیدن . بطول انجامیدن : بگفتند کاین کار شد بادرنگ چنین چند باشیم بر کوه و سنگ . فردوسی . ♦ بی درنگ ؛ بدون درنگ . بدون توقف . فوراً. فی الفور. بشتاب . بسرعت . دردم . فی الساعة. بلاتأخیر. بدون تأخیر: برفور. (دهار) : چو ایشان ازآن کوه کندند سنگ بدان تا بکوبد سرش بی درنگ . فردوسی . سپاه اندر آورد یکسر به جنگ سپهبد پذیره شدش بی درنگ . فردوسی . یک بیک بر سنگ می زد بی درنگ کز دلش بردی درنگ شیشه زنگ . مولوی (مثنوی، از جهانگیری ). رجوع به بیدرنگ در ردیف خود شود. ♦ روز درنگ ؛ روز تأخیر و تأمل .روز مماطله و وقت گذرانی و آرامش : نه هنگام آرام و آرایش است نه روز درنگ است و آسایش است . فردوسی . ♦ روزگار درنگ ؛ هنگام تأخیر و مماشات : سلیح و درم خواست و اسپان جنگ سر آمد بر او روزگار درنگ . فردوسی . ♦ زمان درنگ ؛ زمان آرامش و توقف : چو کاموس تنگ اندرآمد به جنگ به هامون نبودش زمان درنگ . فردوسی . ۩ مهلت ؛ وقت تأخیر و تأمل : یکی ماه باید زمان درنگ که تا خستگان باز یابند چنگ . فردوسی . ◄ فاصله . فترت . فاصله ٔ زمانی . مدت میان دو واقعه : فَترة؛ درنگ در میان دو پیغامبر. فَواق ؛درنگ میان دوشیدن . (از منتهی الارب ). ◄ مهلت . زمان . مدت توقف . مهلت ماندن . فرصت : سپه را نگر تا نیاری به جنگ سه روز اندر این کار باید درنگ . فردوسی . سپه را نبد بیشتر زآن درنگ که نخجیر گیرد ز بالا پلنگ . فردوسی . بدین مایه درنگ زندگانی چرا کاری کنی جز شادمانی . (ویس و رامین ). لشکری هر گهی که آخر کرد نبود زآن سپس بسیش درنگ . ناصرخسرو. ♦ درنگ برآمدن ؛ زمانی چند سپری شدن . مدتی گذشتن . مدتی طول کشیدن : همی زد سرش را بر آن کوه سنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ . فردوسی . شب و روز بد بر گذرگاه جنگ برآمد بر این نیز چندی درنگ . فردوسی . میان بست رستم در آن کار تنگ بر این برنیامد فراوان درنگ . فردوسی . نیا نامزد کرد شویش پشنگ بدوداد و چندی برآمد درنگ . فردوسی . گرفتش به آغوش در شاه تنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ . فردوسی . ◄ وقت . ساعت . زمان . (برهان ) (جهانگیری ) (از آنندراج ) (لغت محلی شوشتر، خطی ) (ناظم الاطباء). لحظه .زمان . ♦ همان درنگ ؛ آن درنگ . فی الحال . فی الفور. فی الساعه . فوراً. (یادداشت مرحوم دهخدا) : از زیر پنج پرده به شاهد نظر کنی چون صوفیان به رقص درآئی همان درنگ . سوزنی (از جهانگیری ). گر لطف و مردمیت به مردم گیا رسد مردم گیاه مردم گردد همان درنگ . سوزنی . ◄ صبر. شکیب . (یادداشت مرحوم دهخدا). تحمل . بردباری . تاب . شکیبائی . مقابل عجله . مقابل شتاب . آهستگی : درنگ آورد راستیها پدید ز راه هنر سر نباید کشید. فردوسی . بسی آشتی خواستم پیش جنگ نکرد آشتی چون نبودش درنگ . فردوسی . به آرامش اندر نبودش درنگ همی از پی راستی جست جنگ . فردوسی . بهر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا بتابد بر این آفتاب . فردوسی . کار سره و نیکو به دْرنگ برآید هرگز به نکوئی نرسد مرد سبکسار. فرخی . شتاب نیک نیاید درنگ به درنظم هر آنچه زود بگویند دیر کی ماند. کریمی سمرقندی . ♦ اندر درنگ ؛ با تأمل . مقابل شتابان و باعجله . در صبر و شکیب . بردبار : وی اندر شتاب و من اندر درنگ ز کردارها تا چه آید بچنگ . فردوسی . وی اندر شتاب و من اندر درنگ همی جستمش تا کی آید به چنگ . فردوسی . ◄ ثبات . پایداری . مقاومت . تاب و طاقت : فرو مانده اسبان و گردان ز جنگ یکی را نبد هوش و توش و درنگ . فردوسی . مرا درنگ نمانده ست از درنگ بلا به کشتنم ز چه معنی همی شتاب کنند. مسعودسعد. ♦ کوه درنگ ؛ باثبات و استقامت کوه : چو وقت حمله بود آفتی است باد شتاب چو وقت حلم بود رحمتی است کوه درنگ . فرخی . ◄ توقف . سکون . (آنندراج ). ایستادن . (لغت محلی شوشتر، خطی ). ایست . مولیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). مکث . ماندن . برجای بودن : من ایدر به آواز چنگ آمدم نه از بهر جام و درنگ آمدم . فردوسی . ز زابلستان رستم آید به جنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ . فردوسی . به زاول رفت خواهم چند گاهی درنگ من بود کم بیش ماهی . (ویس و رامین ). به مرو اندر درنگش بود دو روز به راه افتاد با یار دل افروز. (ویس و رامین ). چون زمین و فلک به بزم و به رزم نشناسد مگر درنگ و شتاب . مسعودسعد. به بوی دل یار یکرنگ بود به منزل درنگی که من داشتم . خاقانی . خدایا تا جهان را آب و رنگ است فلک را دور و گیتی را درنگ است . نظامی . گردش این گنبد بازیچه رنگ نز پی بازیچه گرفت این درنگ . نظامی . ♦ درنگ دراز ؛ توقف و سکون طولانی : نبد هیچ پیدا نشیب و فراز دلم تنگ شد زآن درنگ دراز. فردوسی . ◄ اقامت . ماندگاری . زیست . زیستن . مدت اقامت . قرار. ماندن . بقا و دوام عمر : چو خون خداوند ریزد کسی به گیتی درنگش نباشد بسی . فردوسی . مگر خود درنگم نباشد بسی بباید سپردن به دیگر کسی . فردوسی . نمانده به گیتی فراوان درنگ مکن روز بر خویشتن تار و تنگ . فردوسی . چو شب روز شد کس نیامد به جنگ دو جنگی گرفتند رای درنگ . فردوسی . هر آنچه خواهی از نعمت و ز بوی و ز رنگ به دار دنیا یابی جز ایمنی ّ درنگ . عنصری . کنون تیزدندان تر آمد به جنگ که دندان نماندستش از بس درنگ . اسدی . چون مدت درنگ او سپری شود... بادی بر رحم مسلط شود. (کلیله و دمنه ). بر خوان هر کسست ترا چون مگس شتاب بر هر دری چو حلقه از آنت بود درنگ . سوزنی . تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک کاش اجل سنگ برزدی به سبویم . خاقانی . تا به خط شط اَرجیش درنگست مرا بحر ارجیش ز طبعم صدف افزود صدف . خاقانی . هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود ببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا. مولوی . به جائی که رستم گریزد ز جنگ مرا و ترا نیست پای درنگ . ؟ (از امثال و حکم ). دانی چراست ناله ٔ گریال هر دمی یعنی که این سرای مقام درنگ نیست . ؟ (از مثال و حکم ). ♦ جای درنگ ؛ جای ماندن . محل توقف . جای ایستادن . ۩ مناسب توقف و ایستادگی : ز باره فراوان ببارید سنگ بدانست کآن نیست جای درنگ . فردوسی . از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ ندید ایچ ارجاسپ جای درنگ . فردوسی . چنین گفت با نامداران جنگ که ما را کنون نیست جای درنگ . فردوسی . ابا ویژگان ماند وامق به جنگ نه روی گریز و نه جای درنگ . عنصری . ♦ جایگاه درنگ ؛ جای توقف و پایداری : اگر سستی آرید یک تن به جنگ نماند مرا جایگاه درنگ . فردوسی . ♦ درنگ بر جایی (به جایی ) بودن ؛ در آنجا اقامت داشتن : به یک هفته بودش بر آنجا درنگ همی کرد آرایش و ساز جنگ . فردوسی . ♦ درنگ فرمودن ؛ فرمان دادن به توقف . امر به تأخیر. فرمان به تمهل دادن . امر به اقامت دادن . الباث . (منتهی الارب ) : به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران این بوم جنگ . فردوسی . که ایدر نفرمود ما را درنگ نباید که گردد دل شاه تنگ . فردوسی . ♦ درنگ گرفتن ؛ باقی ماندن . ساکن شدن . سکون و سکونت اختیار کردن : مرا آرزو نیست با شاه جنگ نه در بوم ایران گرفتن درنگ . فردوسی . ♦ سرای درنگ ؛ جای باش . جای آرامش . اقامتگاه . منزلگاه . خانه و جای اقامت . خانه ٔ محل توقف . کنایه از جهان : شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ . فردوسی . چو سازی درنگ اندر این جای تنگ شود تنگ بر تو سرای درنگ . فردوسی . ۩ دنیای آخرت . آن جهان . و رجوع به سرای درنگ در ردیف خود شود. ◄ ثبات و آرام . (برهان ) (جهانگیری ) (لغت محلی شوشتر، خطی ). ثبات و پایداری و دوام و همیشگی . (ناظم الاطباء). دوام . بقا. طول زمان : یکایک بیاراست با دیو جنگ نبد جنگشان رافراوان درنگ . فردوسی . نیابی به گیتی درون بس درنگ پس از تو به نام تو بر مانده تنگ . فردوسی . پدر را بگوید چو بیند کسی به بالا درنگش نباشد بسی . فردوسی . مرا درنگ نمانده ست از درنگ بلا به کشتنم ز چه معنی همی شتاب کنند. مسعودسعد. ای پایگاه قدر تو بر چرخ نیلرنگ دور ورا شتاب و بقای ترا درنگ . سوزنی . ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم خود آن بوی را هم درنگی نبینم . خاقانی . ◄ آرامش . آرام . مقابل حرکت . وقار : آب را لطف است و صفوت نار را تاب و تبش خاک را حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب . سوزنی . گه خرمی از غفلت و گه غمگنی از عقل در هیچ دو رنگت نه درنگست و نه حاصل . خاقانی . نیست این کار جنبش و آرام از درنگ و شتاب چه گْشاید. عطار (دیوان چ تفضّلی ص ٢٧١). ♦ با درنگ ؛ با سکون و آرامش . با کندی و دیری و تأخیر. با آرامش . خونسرد. بی جنب و جوش . بی تحرک . آرام : همه کرده پیکر بر آیین جنگ یکی تیز و جنبان یکی با درنگ . فردوسی . چنین گفت خاقان که امروز جنگ نباید که باشد چو دی با درنگ . فردوسی . تو گربا درنگی درنگ آوریم ورت رای جنگست جنگ آوریم . فردوسی . چو در باختر ساختی باز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ . فردوسی . ♦ با درنگ بودن آب کسی در جوی ؛ کنایه از مضیقه و تنگی و در دسترس نبودن وجه معاش او : بود راه روزی بر او تار و تنگ به جوی اندرون آب او با درنگ . فردوسی . ♦ با درنگ بودن راه ؛ با معطلی وکندی و تأخیر بودن . دشوارگذاری داشتن : سوی ژرف دریا بیامد به جنگ که بر خشک بر، بود ره با درنگ . فردوسی . ♦ بی درنگ ؛ بی توقف . جنبان : فلک چو غیبه ٔ جوشن ستاره زآن دارد که بی درنگ بود چون بر او زنی بشتاب . فرخی (از جهانگیری ). ◄ صلح . (ناظم الاطباء). احتیاط. آرامش خاطر. حزم : همی رفت با رای و هوش و درنگ که تیزی پشیمانی آرد به جنگ . فردوسی . که آورد بی جنگ ایران به چنگ مگر ما به رای و به هوش و درنگ . فردوسی . چو لشکرْش رفتی به جایی به جنگ خرد یار کردی و رای و درنگ . فردوسی . ◄ آهسته و سست و کاهل . ◄ بازدارنده . ◄ ممانعت . منع. ◄ تعرض . ◄ تردید. (ناظم الاطباء). ◄ رنج و محنت و هلاکت . (برهان ) (از جهانگیری ) (آنندراج ) (لغت محلی شوشتر، خطی ). تباهی و حزن و غمگینی . (ناظم الاطباء). آدرنگ . ادرنگ . ◄ عالم آخرت . (برهان ) (از جهانگیری ) (ناظم الاطباء). ◄ نزد محققان، اشاره است به درکات ذمایم بازماندگان و بقید تقیدات وهمی محبوس بودن . (برهان ).
درنگ . [ دَ رَ / دِ رَ ] (اِ صوت ) صدایی باشد که از نواختن ناقوس و تار ساز و شکستن چینی و آبگینه و امثال آن برآید. (برهان ) (جهانگیری ). آواز تار و طنبور و نقاره و صدای گرز و شمشیر، و آن تبدیل ترنگ است . (آنندراج ). لغتی است در جرنگ که صدای زنگ و طاس و غیره است . (لغت محلی شوشتر، خطی ). ♦ در درنگ آوردن ؛ بصدا درآوردن : ناقوس به کعبه در درنگ آوردن بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن . شیخ ابوسعید ابوالخیر (از جهانگیری ). یک بیک بر سنگ می زد بی درنگ کز دلش بردی درنگ شیشه زنگ . مولوی (از جهانگیری ). ♦ درنگ درنگ ؛ حکایت صوت شکستن چیزی قطور و سخت . آواز شکستن چیزی . حکایت صوت شکستن استخوان : گردنت بشکند درنگ درنگ . (یادداشت مرحوم دهخدا).
درنگ . [ دَ رَ ] (اِخ ) (کوه ...) رشته کوه ساحلی فارس در جنوب ایران بین دلتای رود مند و بندر کنگان . طرفی از آن که محاذی خلیج فارس است بسیار پر شیب است . مرتفعترین قله ٔ آن ١٢٤٣ متر ارتفاع دارد. (از دائرةالمعارف فارسی ). بحرالظلمة. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
ایست، توقف، سکون، مکث، وقفه فرصت، مهلت تامل، تانی تاخیر، دیرکرد، مطال
فرهنگ طیفی واژهدان
مکث، سکوت، وقفه، تنفس [در جلسه]، آنتراکت، مهلت، فاصله، فترت، وقت، زمان، صبر، مقاومت، فروکش، آرامش موقت، آرامش قبل ازطوفان گشایش، فرج تأمل، تعلل، تأخیر امهال، مهلت دادن