درمان ساختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درمان ساختن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) دارو ترتیب دادن برای مداوا. ◄ علاج کردن . چاره کردن : نباشد پزشکش کسی جز که شاه که درمانْش سازد به گنج و سپاه . اسدی . کید [ پادشاه هند ] دراندیشید و گفت چه درمان سازم این کار را. (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). گفت از این نوع حکایت که تو داری سعدی درد عشق است و ندانم به چه درمان سازم . سعدی .