درم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ رَ) [ یو. ] (اِ.)<BR>۱- مسکوک نقره.<BR>۲- واحد وزن معادل شش دانگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ رَ) [ یو. ] (اِ.) ۱- مسکوک نقره. ۲- واحد وزن معادل شش دانگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درم . [ دَ / دَ رَ / دَ رِ ] (ع مص ) گام نزدیک گذاشتن در شتاب روی، و گام نزدیک گذاشتن خرگوش و خارپشت و غیره در شتاب روی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آهسته و نرم رفتن شتر. (از منتهی الارب ). دَرامة. دَرَمان . و رجوع به درامة و درمان شود.
درم . [ دَ رَ ] (ع اِ) استخوان ابرو، آنگاه که برآمده نباشد. ◄ سرخی بر دو لب پس از مسواک کردن . (از ذیل اقرب الموارد از تاج ).
درم . [ دَ رِ ] (ع اِ) درختی است .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نام درختی است که به لیبیه (لیبی ) روید و صمغ اَشَق ّ از آن درخت است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
واژگان فارسی سره واژهدان
درهم، درم
درهم، درم