درشکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درشکستن . [ دَ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) شکستن . خرد کردن . در هم خرد کردن : نیم شبی نیم برم نیم مست نعره زنان آمد و در، درشکست . عطار. صدهزاران نیزه ٔ فرعون را درشکست آن موسیی با یک عصا. مولوی . ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر دست غمش درشکست پنجه ٔ نیروی من . سعدی . ♦ با حق درشکستن ؛ درافتادن و عاصی شدن : نام و ناموس ملک را درشکست کوری آنکس که با حق درشکست . مولوی . ◄ تا شدن . بتو برگشتن . دوتا شدن . (ناظم الاطباء) : طاق فلک ز زلزله ٔ صور درشکست زین طاق درشکسته سبکترگذشتنی است . خاقانی . ♦ بهم درشکستن ؛ داخل هم گردیدن . در هم آمیختن . در هم ریختن : زآتش و آبی که بهم درشکست پیه در او گرده ٔ یاقوت بست . نظامی . ♦ درشکستن آستین (پاچه و غیره ) ؛ ورمالیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). برزدن آستین . ♦ درشکستن شب ؛ بیوقت شدن، و شب از مواقع اعتدال خود گذشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). پاسی از آن گذشتن یا از نیمه گذشتن : سپهدار ترکان چو شب درشکست میان با سپه تاختن را ببست . فردوسی . هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هرچه بستدی در وجه یاران خرج کردی، اما تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی و بر یاران آمدی شب درشکسته بودی . یک شب یاران گفتند او دیرمیآید بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم . (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ پیر شدن . سالخورده شدن . شکسته شدن : چه رسیده ست از زمانه ترا پیر ناگشته در شکستی زود. ابن یمین . ◄ کاستن . زیان کردن . (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از تخته های درشکستن و آن از چوب باشد اکثر و بعضی جاها از سنگ مرمر نیز دیده شده . (آنندراج ) : همه سختی از بستگی لازم است چو در بشکنی خانه پر هیزم است . نظامی (از آنندراج ).