درشورانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درشورانیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) شورانیدن . جنبانیدن . حرکت دادن . متحرک کردن . (ناظم الاطباء). ◄ تحریک کردن . برانگیختن . به شورش واداشتن . از جای برانگیزانیدن این قوم را که با بنه اند بجنبانند و خبر به ری رسد و ایشان را درشورانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٦). ◄ خلط کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا): غَثْی ؛ درشورانیدن سیل گیاه چراگاه را. (منتهی الارب ).