درشتی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درشتی کردن . [ دُ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تندی کردن . مفالطت کردن . پرخاش کردن . تشدد کردن . بسختی و تندی رفتار کردن . (ناظم الاطباء). سختی کردن . خشونت کردن . سخت گرفتن . سختگیری کردن . تَبکیت . تَغلیظ. تَقریع. (منتهی الارب ). عُنف . (دهار). غلظة. (ترجمان القرآن جرجانی ). کَید. (منتهی الارب ) : عمر دو زن بزنی خواست و ایشان نخواستند یکی ام ابان بود گفت او را نخواهم که با زنان ترش روی بود و درشتی کند و در بسته دارد، و دیگر ام کلثوم دختر ابوبکر. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). درشتی کنم زین سپس روز چند که پیدا شود مهر و داد از گزند. فردوسی . بزور آنکه با باده کُشتی کند فکنده شود گر درشتی کند. فردوسی . درشتی مکن با گنه کار نیز که بی ارج شد بر دلم گنج و چیز. فردوسی . چو کارت به نرمی نگردد نکوی درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی . فردوسی . گر از من همی باز جوئی سخن به جنگ برادر درشتی مکن . فردوسی . من کرده درشتی و تو نرمی از من همه سردی از تو گرمی . نظامی . درشتی کردنم نز خارپشتی است بسا نرمی که در زیر درشتی است . نظامی . نه چندان درشتی کن که از تو سیر شوند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر گردند. (گلستان ). یعنی تا خوب و لطیفند درشتی کنند و چون درشت شوند تلطف کنند. (گلستان سعدی ). نشاید که بر کس درشتی کنی چو خود را به تأویل پشتی کنی . سعدی . گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیردستان درشتی مکن . سعدی . درشتی کند با غریبان کسی که نابوده باشد به غربت بسی . سعدی . بر دهاقین و غیر ایشان بسی شدت و درشتی کردی . (تاریخ قم ص ٢٤٥). می کند هموار سوهان تیغ ناهموار را هر کجا باید درشتی کرد همواری چه سود. صائب . مُجالحة؛ با هم ترشی و درشتی کردن . (از منتهی الارب ). ♦ درشتی کردن در سخن ؛ کلمات خشن گفتن . سخن با کسی درشت گفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی . (گلستان سعدی ). به گفتن درشتی مکن بر امیر چو بینی که سختی کند سست گیر. سعدی . تَقعیط؛ درشتی کردن درسخن . مُخاشنة؛ درشتی کردن با کسی در سخن یا در کار.(از منتهی الارب ).