درشت گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درشت گشتن . [دُ رُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) درشت گردیدن . درشت شدن . زبر و خشن شدن، چون : درشت گشتن دست از کار. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بزرگ شدن . سطبر گشتن . حجیم گشتن : عِران ؛ سخت و درشت گشتن . (از منتهی الارب ). ♦ درشت گشتن خورشید ؛ طالع شدن : چو خورشید در شیر گشتی درشت مر آن تخت را سوی او بود پشت . فردوسی . ◄ درشت گشتن ؛ بالیدن . رشد کردن : چو دندان برآمد ببالید پشت همی گوشت جویم چو گشتم درشت . فردوسی . ◄ بد رفتار شدن . سخت شدن . خشن شدن : چنان شاهزاده ٔ جوان را بکشت ازیرا جهان گشت با او درشت . فردوسی . جهاندار چون گشت با من درشت مرا سست شدآبدستان به مشت . فردوسی . تو نرم شو چو گشت زمانه درشت هسته برو که سود ندارد سته . ناصرخسرو. ♦ روزگار کسی درشت گشتن ؛ سخت و نامساعد شدن روزگار نسبت به وی : بپروردم او را که بایست کشت کنون گشت از او روزگارم درشت . فردوسی . ◄ دردمند شدن . دلگیر گشتن . اندوهگین شدن . ◄ متأثر و خشمگین شدن : از تسحب و تبسط بازنایستاد [ بوسهل ] تا بدان جایگاه که همه ٔ اعیان درگاه بسبب وی دلریش و درشت گشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٤). رجوع به درشت گردیدن و درشت شدن شود.