درشت شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درشت شدن . [ دُ رُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) زبر شدن . خشن شدن . مقابل نرم و لطیف شدن، چون : درشت شدن دست از کار. (یادداشت مرحوم دهخدا) : وَاندر گلوش تلخ چو حنظل شودعسل وَاندر برش درشت چو سوهان شود قصب . ناصرخسرو. اخشیشان ؛ نیک درشت شدن . (دهار). اًسفاء؛ درشت شدن اطراف خوشه ٔ زرع . (از منتهی الارب ). ثَفَن ؛ درشت شدن دست و غیر آن . (تاج المصادر بیهقی ). جُسوء؛ درشت و سخت شدن دست از کار. شَثن ؛ درشت شدن دست . کَلَب ؛ درشت شدن برگ درخت از عدم سیرابی . (از منتهی الارب ). ◄ خشن شدن . ناهموار شدن . اخشیشان . (المصادر زوزنی ). اًقضاض . (منتهی الارب ). خشونة. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ صعب شدن . سخت شدن، چون راه وزمین : چو خورشید تابنده بنمود پشت هوا شد سیاه و زمین شد درشت . فردوسی . اًقضاض ؛ درشت و خاک آلود شدن خوابگاه . (از منتهی الارب ). توعّر، وعورة؛ درشت شدن راه . (تاج المصادر بیهقی ) (از منتهی الارب ). شَزب ؛ درشت شدن جای . مَتانة؛ درشت و بلند شدن زمین . (ازمنتهی الارب ). ◄ عاصی شدن . ناسپاس شدن . نافرمان شدن : ز شاهان گیتی برادر که کشت که شد نیز با پاک یزدان درشت ؟ فردوسی . چنین گفت کو را بکوبید پشت که با مهتر خود چرا شد درشت . فردوسی . چنین داد پاسخ که او شد درشت بر آن کرده ٔ خویش بنهاد پشت . فردوسی . ◄ کلان شدن . حجیم شدن . ضَخْم شدن . اعبال . تجبّن . عَبَل . (منتهی الارب ): چون سخت و درشت شدند تلطف نمایند و دوستی جویند. (گلستان سعدی ). تکاثف ؛ درشت و ستبر شدن . قَمَع؛ درشت و سطبر شدن سر پی پاشنه ٔ اسب . (از منتهی الارب ). ◄ سخت شدن . صعب شدن . استعراز. (منتهی الارب ). عنف . (دهار). ◄ سفت و سخت شدن . اسمهرار. عَص ّ. قُسوب . قُسوبة. (منتهی الارب ). ◄ درشت شدن آواز؛ جهوری شدن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). بلند شدن آن : میخواستند که بر دار کند [ فیلاطس عیسی مسیح را ] و آواز بزرگان و امامان درشت می شد. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٣٤٨). ◄ ناملایم شدن . غیرمناسب شدن . دگرگون و سخت شدن، چون طعام . ناگوار شدن .جَشب . (منتهی الارب ). سخت شدن . ناملایم شدن . ناگوار شدن، چون روزگار بر کسی و یا بر روز کسی . نامساعد شدن . آمیخته به ادبار و سختی شدن . دشوار شدن : چو دارای شمشیرزن را بکشت خور و خواب ایرانیان شد درشت . فردوسی . بدید آن که شد روزگارش درشت عنان را بپیچیدو بنمود پشت . فردوسی . به دشمن هر آنکس که بنمود پشت شود زآن سپس روزگارش درشت . فردوسی . سرانجام گشتاسب بنمود پشت بدانگه که شد روزگارش درشت . فردوسی . سرانجام شد روز ترکان درشت بناکام یکسر بدادند پشت . اسدی . ◄ شدت گرفتن . به شدت گراییدن . به سختی گراییدن . دشوار شدن . گرم شدن : بدانگه کجا رزمشان شد درشت دو تن رستم آورد زیشان به مشت . فردوسی . چو پیکار ایرانیان شد درشت یل پهلوان اندرآمد به پشت . اسدی . ♦ دل کسی درشت شدن ؛ غمگین شدن و دلگیر گشتن و خشمگین شدن او : چنان نامور نیکدل را بکشت بر او شد دل نامداران درشت . فردوسی . وزآن پس همه گربگان را بکشت دل کدخدایان از او شد درشت . فردوسی . ◄ خشمناک شدن .تند شدن . خشم آوردن . خشم گرفتن : شنید آنکه شد شاه ایران درشت برادْرش بندوی ناگه بکشت . فردوسی . بر ایزدگشسپ آن زمان شد درشت به زندان فرستاد و او را بکشت . فردوسی . جفاء؛ درشت و بدخوی شدن . (از منتهی الارب ). فحش ؛ در سخن درشت شدن . (دهار).