درخشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درخشیدن . [ دُ / دَ / دِ رَ دَ ] (مص ) تابیدن . پرتو افکندن . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). تابان و روشن شدن . (شرفنامه ٔ منیری ). پرتو انداختن . تافتن . روشن شدن . برق زدن . (ناظم الاطباء). درفشیدن . رخشیدن . فروغ دادن . لامع شدن . لمعان یافتن . ائتلاق . (المصادر زوزنی ). اخفاق . ازدهار. ازمهرار. اسلنقاع . اشراق . اصهیرار. الاحة. (منتهی الارب ). التماع . (تاج المصادر بیهقی ). برق . (دهار). برقان . بروق . (تاج المصادر بیهقی ). بریق . بص . بصیص . بلج . بلوج . (منتهی الارب ). تألق . ترقرق . تشعشع. تکلیل . تلألؤ. (دهار) (المصادر زوزنی ). تهلل . رف . رفیف . لصف . لمح . لمع. لمعان . (دهار) (منتهی الارب ). لموع . وبیص . (تاج المصادر بیهقی ). ومض . وهج . وهجان . هفیف . (منتهی الارب ) : درخشیدن ماه چندان بود که خورشید تابنده پنهان بود. فردوسی . تو خواهشگری کن به تو بخشدم مگر بخت پژمرده بدرخشدم . فردوسی . ز بس نیزه و تیغهای بنفش درخشیدن تیغ و زرینه کفش . فردوسی . نیاید پدیدار پیروزیی درخشیدنی یا دل افروزیی . فردوسی . نه جنگی سواری نه بخشنده ای نه داناسری نه درخشنده ای . فردوسی . درخشیدن تیغ وباران تیر خروش یلان بر ده و دار و گیر. فردوسی . برآمد درخشیدن تیغ و خشت تو گفتی هوا بر زمین لاله کشت . فردوسی . من آگاه بودم که از بخت تو ز گاه درخشیدن تخت تو. فردوسی . برآمد خروشیدن دار و کوب درخشیدن خنجر و زخم چوب . فردوسی (از براهین العجم ). درخشد روی صبح از مغرب شب منور همچو صدقی ز افتعالی . ناصرخسرو. ازمهرار؛ درخشیدن ستاره . استهلال ؛ درخشیدن روی از شادی .اشراء، التماع، التیاح، انکلال، ایماض، تبوج، تلألؤ، خفو، خفی، زف، سطوع، سنی، شری، عرت، لمح، لوح، مصع، مصوع، ومیض ؛ درخشیدن برق . اشماع ؛ درخشیدن چراغ و روشن شدن آن . اصهیرار؛ درخشیدن پشت آفتاب پرست از گرمی آفتاب . اکتلال ؛ درخشیدن ابر و برق زدن . (از منتهی الارب ). الاحة؛ درخشیدن ستاره . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). درخشیدن برق بی پراکندگی . درخشیدن و پیدا شدن سهیل . انهیاع، اهتفاف، تریق، تضحضح، تلعلع، تلوه، ریق، طسل، عبقرة، لعلعة، لوه، لوهان، هبهبة؛ درخشیدن سراب . اهتزاز؛ درخشیدن ستاره بوقت فروشدن . اهتلال ؛ درخشیدن ابر و روی . (از منتهی الارب ). تأکل ؛ درخشیدن شمشیراز تیزی . (تاج المصادر بیهقی ). تدنیر؛ درخشیدن روی کسی . تلوی ؛ درخشیدن برق در ابر. تهلل ؛ درخشیدن ابر وبرق و روی از شادی . خفق ؛ درخشیدن برق در جستن . خفو؛برق ضعیف درخشیدن . (تاج المصادر بیهقی ). دروء؛ روشن شدن و درخشیدن ستاره . (از منتهی الارب ). زخیخ ؛ درخشیدن اخگر. (تاج المصادر بیهقی ). صلد؛ درخشیدن جای موی رفته ٔ کسی . صحضحة؛ جنبیدن سراب و درخشیدن آن . ضحک ؛ درخشیدن ابر. کوکبة؛ درخشیدن و روشن گردیدن آهن . (ازمنتهی الارب ). لمح، لمحان، تلماح ؛ درخشیدن برق و ستاره . (از منتهی الارب ) (دهار). محص ؛ درخشیدن سراب و برق . (از منتهی الارب ). ورف، وروف، وریف ؛ درخشیدن نبات از تاریکی . (تاج المصادر بیهقی ). و هجان ؛ درخشیدن آتش . (دهار). هب، هبوب ؛ درخشیدن شمشیر. هزیز؛ فروافتادن ستاره و درخشیدن در فروشدن . (از منتهی الارب ). ◄ مقابل پژمردگی . مقابل افسردگی . ♦ درخشیدن بخت ؛ رو کردن و بیدار شدن . بخت : تو خواهش کنی گر ترا بخشدم مگر بخت پژمرده بدرخشدم . فردوسی .