درخشان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درخشان کردن . [ دُ / دَ / دِ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نورانی کردن . تاباندن .روشن کردن . زدودن تیرگی و تابناک کردن : کنون باتو آیم به درگاه اوی درخشان کنم تیره گون ماه اوی . فردوسی . بدو گفت خسرو که با رنج تو درخشان کنم زین سخن گنج تو. فردوسی . چوپیدا شود کژی و کاستی درخشان کنم پیش تو راستی . فردوسی . سواری فرستم به نزدیک تو درخشان کنم رای تاریک تو. فردوسی . چو اینها فرستد به نزدیک من درخشان کند جان تاریک من . فردوسی . بدین کس فرستم به نزدیک اوی درخشان کنم رای تاریک اوی . فردوسی . چو جفت من آید به نزدیک تو درخشان کند رای تاریک تو. فردوسی . تمرغ ؛ درخشان و لغزان کردن اندام را.(از منتهی الارب ).