درخزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درخزیدن . [ دَ خ َ دَ ] (مص مرکب ) خزیدن به داخل . خزیدن به درون سو : ای روبهان کلته بخس درخزید هین کآمد ز مرغزار ولایت همی زئیر . فرخی . لیک اندر دل خسان آسان چون به خس مار درخزد خناس . ناصرخسرو. به یکی کنج درخزیدستم وز همه دوستان شده یکسو. سوزنی . درخزیدم به گوشه ٔ خالی فرض ایزد گزاردم حالی . نظامی . ◄ جفت شدن . همبستر شدن . همآغوش گشتن . آرمیدن : که زن عمران به عمران درخزید تا که شداستاره ٔ موسی پدید. مولوی .