درجان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درجان . [ دَ رَ ] (ع مص ) رفتن . (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). راه رفتن شخص یا سوسمار. (از اقرب الموارد). برفتن پیر و کودک . (المصادر زوزنی ). ◄ به آخر رسیدن قوم . (از منتهی الارب ). مردن و منقرض شدن قوم . (از اقرب الموارد). و در مثل گویند: هوأکذب من دَب ّ و دَرَج َ؛ او دروغگوترین زندگان و مردگان است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ پس نگذاشتن و براه خود رفتن . (از منتهی الارب ). مردن و از خود نسلی باقی ننهادن . (از اقرب الموارد). ◄ درگذشتن ناقه از یک سال و بچه ندادن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ درنوردیدن نامه را. ◄ سخت وزیدن باد. (از منتهی الارب ). ◄ کمی راه رفتن کودک تازه به رفتار آمده . ◄ فرستادن کسی را. (از ناظم الاطباء). دُروج . و رجوع به دروج وشد.
درجان . [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سه هزار شهرستان شهسوار، واقع در ٥٨هزارگزی جنوب شهسوار با ١٠٠٠ تن سکنه . آب آن از چشمه سار و راه آن مالرو صعب العبور است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).