درج کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درج کردن . [ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیچیدن . تا کردن . ◄ جمع نمودن . فراهم آوردن . (ناظم الاطباء) : دخلی که به عقل درج کردم در زیور او بخرج کردم . نظامی . سخن باید به دانش درج کردن چو در سنجیدن آنگه خرج کردن . نظامی . چندانکه کند بروز او خرج دوران نکند بسالها درج . نظامی . به شادی شغل عالم درج می کن خراجش میستان و خرج می کن . نظامی . ◄ نگاه داشتن . حفظ کردن . ◄ فهمیدن . ◄ شامل کردن . گنجانیدن . (ناظم الاطباء). ثبت و ضبط کردن . در خلال چیزی گنجانیدن . ضمن چیزی آوردن . مندرج ساختن . گنجانیدن . و نوشتن مطلبی در کتاب یا رساله و مانند آن : اگر شمه ای از احوال او درج کرده شود، دراز گردد. (کلیله و دمنه ). آهی به شکنجه درج می کرد عمری به امید خرج می کرد. نظامی . چو بتوان راستی را درج کردن دروغی را چه باید خرج کردن . نظامی . هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد. سعدی . کلمه ای چند بطریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم اﷲتعالی در این کتاب درج کردیم . (گلستان سعدی ).