درتاختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درتاختن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) تاختن . بسرعت دویدن . چهارنعل بتاخت درآمدن : آب از جوی بایستاد و با امیر بگفتند و وقت چاشتگاه بود، طلیعه ٔ ما درتاخت که خصمان آمدند بر چار جانب از لشکرگاه .(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٠). ◄ حمله کردن . تاختن : پور تگین بدتر است از ترکمانان که فرصت جست و در تاخت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧١). خیز تا ترکوار درتازیم هندوان را در آتش اندازیم . نظامی . رجوع به تاختن شود.