دربدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دربدر. [ دَ ب ِ دَ ] (ص مرکب، ق مرکب ) از این دربه آن در. دری بعد در دیگر. دری متصل به در دیگر. متصل . پیوسته . مجاور. (ناظم الاطباء). ◄ از درهای مختلف . از همه ٔ درها. خانه بخانه : همی دربدر خشک نان بازجست مر او را همان پیشه بود از نخست . ابوشکور. پرده در پرده و آهنگ در آهنگ چو مرغ دم بدم ساخته و دربدر آمیخته اند. خاقانی . من شده چون عنکبوت در پی آن دربدر بانگ کشیده چو سار از پی این جابجا. خاقانی . در فغان و جستجو آن خیره سر هر طرف پرسان و جویان دربدر. مولوی . همچو زنبور دربدر پویان هر کجا طعمه ای بود مگسی است . سعدی . ♦ دربدر دنبال کسی گشتن یا گردیدن ؛ تفحص تمام و جستجویی تام کردن . پژوهشی بی رد انجام دادن .از این سوی و آن سوی در جستجوی کسی رفتن : دربدر هر ماه چون گردد قمر دیده شاید آن هلال ابروی تو. خاقانی . ◄ بی خانمان . بی خانه . بی جای . آواره . آنکه منزلی معلوم و معین ندارد. بدبختی که خانه و اقامتگاه ندارد. آنکه خانه ندارد و هر روز به جایی دیگر مسکن طلبد. بی سامان . مفلس . پریشان . بی منزل و مأوی ̍. خانه بدوش . سرگردان : در طلبت کار من خام شد از دست هجر چون سگ پاسوخته دربدرم لاجرم . خاقانی . سخا بمرد و مرا هرکه دید از غم و درد گریست بر من و حالم چو دید دربدرم . خاقانی . دلی که دید که پیرامن خطر می گشت چو شمع زار و چو پروانه دربدر می گشت . سعدی . ♦ دربدر شدن ؛بی خانمان گشتن . آواره شدن . پریشان شدن . بی منزل و مأوی شدن . خانه بدوش گردیدن . سرگردان شدن : دربدر شدی زینب، بی پسرشدی زینب، خونجگر شدی زینب، فکرروز فردا کن . (از شعرهای شبیه خوانی در نوحه ). ♦ دربدرشده ؛ بی خانمان . آواره . ♦ دربدر کردن ؛ آواره کردن . بی خانمان کردن . پریشان ساختن : مرا سیلاب محنت دربدر کرد تو رخت خویشتن برگیر و برگرد. نظامی . ◄ فصل به فصل . نکته به نکته . بخش به بخش . باب به باب .بجزئیات . بجزء. بجزئیاته . مو به مو. جزء به جزء. تماماً. کلمه به کلمه . طابق النعل بالنعل : ز گفتار ایرانیان پس خبر به کیخسرو آمدهمه دربدر. فردوسی . شود بر جهان پادشا سر بسر بیابد سخنها همه دربدر. فردوسی . یکی نامه بنوشت نزد پدر همه یاد کرد اندرو دربدر. فردوسی . هم آنگه که شد جهن پیش پدر بگفت آن سخنها همه دربدر. فردوسی . چنان چون ز تو بشنوم دربدر به شعر آورم داستان سر بسر. فردوسی . ز من بشنو این داستان سربسر بگویم ترا ای پسر دربدر. فردوسی . چو گیو اندرآمد به پیش پدر همی گفت پاسخ همه دربدر. فردوسی . بگفت این سخن پهلوان با پسر که برخوان به پیران همه دربدر. فردوسی . چو بشنید بنشست پیش پدر بگفت آنچه بشنید ازو دربدر. فردوسی . پیامی فرستم بنزد پدر بگویم بدو این سخن دربدر. فردوسی . بگفتش بر از این سخن دربدر که دشمن چه سازد همی با پسر. فردوسی . بگویم کنون گفت من سربسر اگر یادگیری ز من دربدر. فردوسی . چنین گفت مر گیو را کای پدر نگفتم ترا من همه دربدر. فردوسی . همی خواندند آفرین سر بسر ابرپهلوان زمین دربدر. فردوسی . ◄ بسیار مسافرت رفتن بر اثر مأموریت یا سایر علل . (فرهنگ لغات عامیانه ).
دربدر. [ دَ ب ِ دَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان هیدوج بخش سوران شهرستان سراوان، واقع در ٣٤هزارگزی جنوب خاوری سوران و ١٥هزارگزی خاور راه مالرو ایرافشان به سوران . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).