دربای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دربای . [ دَ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) دربا. دربایست . دروایست . ضروری و مایحتاج . (برهان ). محتاج الیه . لازم . از ضروریات . اندربای : از همه شاهان امروز که دانی جز او مملکت را و بزرگی و شهی را دربای . فرخی . بدمهر بتی و سنگدل یاری لیکن چو دل و چو دیده دربایی . فرخی . اکنون آنچه دربای است در این باب، درخواهم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٣). همه کار فغفور و زیبای اوی بیاراست آن رسم دربای اوی . اسدی . به دربای آن سرو یازنده بالا کف راد خود را سوی کیسه یازی . سوزنی . نیستم بی جمال تو سر چشم ای جهان را چو چشم سر دربای . رضی نیشابوری . آنکه چون مردمک دیده بود پیوسته فتح را در صف کین میر سپاهش دربای . سیف اسفرنگی . ◄ سزاواری . شایستگی . لیاقت . (ناظم الاطباء).