دربار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دربار. [ دُرر / دُ ](نف مرکب ) دربارنده . درفشاننده . درپاش : دربار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل جان فروز و دلگشا و غم زدا و لهوتن . منوچهری . فرق بر و سینه سوز و دیده دوز و مغزریز دربار و مشکسای و زردچهر و سرخ رنگ . منوچهری . از میغ دربار زمین چون سما شده ست وز لاله سبزه همچو سما پرضیا شده ست . ناصرخسرو. دگر ره گفت کای دریای دُرْبار چو در صافی و چون دریا عجب کار. نظامی .
دربار. [ دَ ] (اِ مرکب ) بیت . خانه . مسکن . منزل . عمارت . سرای . بارگاه . (ناظم الاطباء). ◄ پیشگاه و عرصه و بارگاه پادشاهان و امرا. (ناظم الاطباء). و به عربی حضرةالسلطان و حضرةالامیر گویند. (آنندراج ). کاخ شاهی . قصر سلطنتی . بارگاه : چنین دید رستم از آن کار اوی که برگردد آید به دربار اوی . فردوسی . ◄ مجلس شوری . ◄ دیوان عام . (ناظم الاطباء). ◄ در خانه ٔ دولتی . ◄ (به اضافت )؛ در بارگاه . در و مدخل جای بار دادن : کف راد تو باز است و فراز است این همه کفها در بارت گشاده ست و ببسته ست این همه درها. منوچهری . بر در بار جلال احد شیخ ومرید همه صافی دم و وافی قدم و فرمان بر. بدر چاچی (از آنندراج ).