درباختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درباختن . [ دَ ت َ ] (مص مرکب ) دربازیدن .باختن . بازی کردن . (ناظم الاطباء). قمار : چرخ کجه باز تا نهان ساخت کجه با نیک و بد دائره درباخت کجه . (منسوب به رودکی ). جمالت چون جوانی جان نوازد کسی جان با جوانی درنبازد. نظامی . ز روی لطف با کس درنسازد که آنکس خان و مان را درنبازد. نظامی . ساحران چون قدر او نشناختند دست و پا در جرم آن درباختند. مولوی . قَمر؛ درباختن و غالب آمدن کسی را در باختن . (از منتهی الارب ). ◄ از دست دادن . باختن : عقل، هوش و توان خود را درباختن . (یادداشت مرحوم دهخدا). فدا کردن : من که جان و عمر و دل در باختم در عشق او من که جاه و مال و دین در عشق او کردم نثار. سنایی . جان در ششدرعشق تو چون مهره دربازم . (سندبادنامه ص ١٣٩). شمع بود آن مسجد و پروانه او خویشتن درباخت آن پروانه خو. مولوی . ساحران چون قدر او نشناختند دست و پا در جرم آن درباختند. مولوی . نعمتی را کز پی مرضات حق درباختی حق تعالی از نعیم آخرت تاوان دهاد. سعدی . کشتی درآب را از دو برون نیست حال یا همه سودی حکیم یا همه درباختن . سعدی . سرای سیم و زر درباز و عقل و دین و دل سعدی حریف اینست اگر داری سر سودای درویشان . سعدی . من این روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که درباختم . سعدی . و تیغ در رگ گردنش نشست و جان درباخت . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٨٣). تسبیل ؛ درباختن چیزی را در راه خدا. (از منتهی الارب ). ◄ خرید و فروخت کردن . بیع و شرا نمودن . ◄ بخشیدن . عطا کردن . ◄ وام دادن . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح تصوف ) محو کردن اعمال ماضی از نظر خود. (از فرهنگ مصطلحات عرفا).