درانداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درانداختن . [ دَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) اندرانداختن . انداختن .افکندن . درافکندن : بفرمود که همه را خشت زرین و نقره آگین درانداختند. (قصص الانبیاء ص ١٦٥). کمر بندد فلک در جنگ با تو دراندازد به دشمن سنگ با تو. نظامی . ♦ آوازه درانداختن ؛ شهرت دادن . شایع کردن : آوازه درانداخت که به مازندران می رود. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ پرتاب کردن . انداختن : یکی گفتا بدان ماند که در خواب دراندازد کسی خود را به غرقاب . نظامی . ♦ از پای درانداختن ؛ از پای افکندن : نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم ازپای درانداخته ای یعنی چه ؟ حافظ. ♦ پنجه درانداختن ؛ ستیز و نبرد کردن : گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم بازدیدم که قوی پنجه درانداخته ای . سعدی . ♦ جان درانداختن ؛ جان فشاندن : کس با رخ تو نباخت عشقی تا جان چو پیاده درنینداخت . سعدی . ♦ طرح درانداختن ؛ طرح ریختن . نقشه ریختن . طرح افکندن : طرح به غرقاب درانداختم تکیه به آمرزش حق ساختم . نظامی . بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم . حافظ. ◄ طرح کردن .مطرح کردن سخن : به بیهوده گویم نسب ساختی سخنهای ناخوش درانداختی . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ به جنگ و جدال واداشتن . به ستیزه داشتن : زلفین دل آویزت با ابن یمین گفتند آن را که براندازند با ماش دراندازند. ابن یمین . ◄ درو کردن . برافکندن : ز روی کار من برقع درانداخت به یکبار آنکه در برقع نهانست . سعدی .