درافکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درافکندن .[ دَ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افکندن . فکندن . انداختن .برزمین زدن . ساقط نمودن . نگونسار کردن : به یک حمله از جای برکندشان پراکند و از هم درافکندشان . فردوسی . ور زآنک درافکنی به چاهش یا تیغ کشی کنی تباهش . نظامی . ◄ از پای درآوردن : کمان ابروان را زه برافکند بدان دل کآهوی فربه درافکند. نظامی . ◄ دلگیر شدن . گلاویز شدن . حمله کردن .آویختن . آویزش کردن : هر روز خویشتن به بلایی درافکنی آنگه مرا ملامت و پرخاش آوری . فرخی . با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی ما خود شکسته ایم چه باشد شکست ما. ؟ (از امثال و حکم ). ◄ درآوردن . وارد کردن . داخل کردن . بدرون بردن : به نطع کینه بر چون پی فشردی درافکن پیل وشه رخ زن که بردی . نظامی . چون نه ای سباح و نی دریاییی درمیفکن خویش از خودراییی . مولوی . فتن ؛ در فتنه درافکندن . (دهار). ♦ درافکندن پی ؛ درافکندن بنیان .برآوردن . بنا کردن : فلک مر قلعه و مر باغ او را به پیروزی درافکنده ست بنیان . عنصری . ◄ انداختن . پرت کردن . پرتاب کردن . رها کردن : یکی دبه در افکندی به زیر پای اشترمان یکی بر چهره مالیدی مهار ماده ٔ ما را. عمعق . ◄ ریختن : خشت از سر خم برکند، باده زخم بیرون کند وآنگه ورا درافکند در قعبه ٔ مروانیه . منوچهری . ◄ ممزوج و مخلوط کردن . داخل کردن : هر روز قلیه فرمودمی از کوک تا خواب من تمام باشد و دارچینی درافکندمی تا مضرت کوک بازدارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آب جوی را بجوشند و صمغ عرابی و گل ارمنی و طباشیر درافکنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ منتشر کردن : چو بلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی درافکنده غلغل به کوی . سعدی . ◄ فرش کردن . گستردن . مفروش ساختن : و زمین آن [ جامع دمشق ] از رخام رنگ در رنگ درافکندند و روی دیوارها همچنین رخام . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ منظم کردن . سازکردن . قرار دادن . جای دادن : نوا را پرده ٔ عشاق آراست درافکند این غزل را در ره راست . نظامی . ♦ درافکندن سخن چیزی ؛ عنوان کردن آن . بدان آغازیدن وصف . سر کردن آن : بنهاد رباب و سخن شعردرافکند یک نکته ٔ او مایه ٔ عقد گهر آمد. سوزنی . شهنشه شرم را برقع برافکند سخن لختی به گستاخی درافکند. نظامی . هنگامه ٔ ارباب سخن چون نشود گرم صائب سخن از مولوی روم درافکند. صائب . ◄ شایع ساختن . انتشار دادن : خبر درافکندند که علوی است . (بیان الادیان ). رجوع به افکندن شود.