درافتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درافتادن . [ دَ اُ دَ ] (مص مرکب ) حادث شدن . اتفاق افتادن . روی دادن : تا یک روز به هرات بودم، مهمی بزرگ در شب درافتاد. (تاریخ بیهقی ). ◄ افتادن . واقع شدن : اگر روزی درافتد در میانه ببینم تا چه پیش آرد زمانه . نظامی . گر درافتد در زمین و آسمان زهره هاشان آب گردد درزمان . مولوی . اهراب ؛ سخت درافتادن در کاری و مستغرق شدن در آن . (از منتهی الارب ). تهالک ؛ درافتادن در حرصی . (دهار). مفاتکة؛ با یکدیگر به کاری درافتادن . (از منتهی الارب ). ◄ وارد شدن . داخل شدن . بدرون ریختن : مگر ماه آمد از روزن درافتاد که شب را روشنی در منظر افتاد. نظامی . و اندر وی [ اندر دریاچه ٔ بتمان ] آبها درافتد از بتمان میانه . (حدود العالم ). تسویس ؛ سوس درافتادن در چیزی . عَث ّ؛ درافتادن مته در پشم . (از منتهی الارب ). ◄ متولد شدن . زاده شدن . جدا شدن : همان ساعت که از مادر درافتاد مر او را مادرش بر دایگان داد. ؟ (از تاریخ سیستان ). ◄ فروافتادن . سرنگون شدن : وآنگه چون به شدی ز منظر توبه باز درافتی به چاه جهل نگونساز. ناصرخسرو. چو عیاران سرمست از سر مهر به پای شه درافتاد آن پریچهر. نظامی . چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم . سعدی (گلستان ). تتایع، تتیع، متایعة؛ بر روی درافتادن در بدی . (از منتهی الارب ). تردی ؛ از جای درافتادن . (دهار). تعس ؛ بر روی درافتادن . عثار، عثر، عثیر؛ بر روی درافتادن و خوار گردیدن . (از منتهی الارب ). ♦ از پا درافتادن ؛ ناتوان شدن . از حرکت ماندن : یکباره دلش ز پا درافتاد هم خیک درید و هم خر افتاد. نظامی . ◄ به زمین آمدن . جدا شدن بسوی پایین . سرازیر شدن . فروآمدن . فروافتادن : عجم را زآن دعا کسری برافتاد کلاه از تارک کسری درافتاد. نظامی . گر از کوه جفا سنگی درافتد ترا بر سایه او را بر سر افتد. نظامی . نرگس به جمازه برنهد رخت شمشاد درافتد از سر تخت . نظامی . چو افتاد این سخن در گوش فرهاد ز طاق کوه چون کوهی درافتاد. نظامی . ◄ گرفتار شدن . مبتلی شدن : به نادانی درافتادم بدین دام به دانایی برون آیم سرانجام . نظامی . از درافتادن شکاری خام صد دیگر دراوفتند به دام . نظامی . هرزن که به چنگ او درافتد بدخو شود و ز خو برافتد. نظامی . یکی را که دربند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند. سعدی . یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده روئی درافتاده بود. سعدی . هبط؛ به بدی درافتادن . (از منتهی الارب ). ◄ دچار بلیه شدن : بی جرم نگر که چون درافتادم دانی که کنون چگونه حیرانم . مسعودسعد. ◄ پیچیدن . شایع شدن . افتادن : به لشکر درافتد از آن گفتگوی که این کار ما را جز این نیست روی . فردوسی . پس پیغامبر علیه السلام به مدینه آمد و بشارت درافتاد. (مجمل التواریخ و القصص ). چون شهر به شهر تا به بغداد آوازه ٔ عشق او در افتاد. نظامی . ◄ کنایه از خصومت و جنگ و نزاع کردن . (برهان ). با کسی در مقدمه بحث کردن و با هم جنگ و خصومت نمودن . (غیاث ). با کسی آویزش نمودن و جنگ و نزاع نمودن . (آنندراج ). ♦ درافتادن با کسی ؛ با او به جدال و نزاع برخاستن . با او به منازعت برخاستن . مخالفت کردن . با وی به نزاع و جدال درآمدن . اظهار دشمنی و خصومت کردن . غیبت او کردن . عیب کردن . منازعه . مشاغبه . مجادله . نزاع . (یادداشت مرحوم دهخدا). اندلاث . (از منتهی الارب ). مواقعه . وقاع . (دهار) : پس این لشکر نامدار بزرگ به دشمن درافتند چون شیر و گرگ . دقیقی . گربه ای چند آنجا برد پیش موشان بینداخت و ایشان نیز درافتادند و بند را می بریدند. (قصص الانبیاء ص ١٧٧). دیگر باره بیامد و سگان را ببرد و ایشان نیز درافتادند و بند را می بریدند. (قصص الانبیاء ص ١٧٨). سعدی نه حریف غم او بودولیکن با رستم دستان بزند هر که درافتاد. سعدی . بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دردکشان هرکه درافتاد برافتاد. حافظ. هور؛ بر روی درافتادن قوم بر یکدیگر. (از منتهی الارب ). ◄ پدید آمدن : و سپیدی به محاسنش درافتاده بود. (مجمل التواریخ والقصص ). ♦ چشم درافتادن و افتادن ؛ دیدن . مواجه شدن : نظر کردی به محتاجان درگاه کجا چشمش درافتادی ز ناگاه . نظامی . ♦ درافتادن آتش ؛ گرفتن آتش . اثر و سرایت کردن آتش : اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی عجب مدار که آتش درافتدم به دو توئی . سعدی .