دخان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دخان . [ دُ ] (اِخ ) سوره چهل وچهارمین از قرآن . مکیه و آن پنجاه ونه آیت است . پس از زخرف و پیش از جاثیه . (یادداشت مؤلف ). ◄ اشاره بکسانی که منکرقیامت اند و میگوید که خدا آسمانها و آنچه را در میان آنها است بیهوده نیافریده و ناچار هر کس جزای کار خود را روزی خواهد دید. (از دایرة المعارف فارسی ).
دخان . [ دُ ] (ع اِ) دُخّان . (منتهی الارب ). دود که از آتش برآید. (غیاث اللغات ). دود. نحاس . یحموم . (یادداشت مؤلف ). درعرف عامه جسم سیاه بالارونده ای است که محصول آنچه ازآتش سوخته است میباشد. و در اصطلاح حکماء اعم از تعریف مذکور است و عبارتست از جسمی که ترکیب یافته از اجزاء خاکی و آتشی خواه سیاه و خواه برنگ دیگر باشد. ج، ادخنه . دواخن . دواخین . (منتهی الارب ) : هواگسست گسست از چه ؟ برگسست از ابر ز چیست ابر؟ ندانی تو از بخار و دخان . فرخی . ای بار خدایی که کجا رای تو باشد خورشید درخشنده نماید چو دخانی . فرخی . گفتم چو رای روشن او باشد آفتاب گفتا بهیچ حال چو آتش بود دخان ؟ فرخی . بلی آفتابست لیکن نگردد نهان زیر هر میغی و هر دخانی . فرخی . زیرا که بجای چراغ روشن اندر دل پرغدر تو دخانست . ناصرخسرو. از آتش حسام تو بدخواه را در چشم و دل همیشه دخان و شرار باد. مسعودسعد. ز آب خنجر تو آتشی فروخت چنان کز او سپهر و ستاره دخان نمود و شرار. مسعودسعد. در صف ّ کارزاربرآید دخان مرگ در تف ّ رزمگاه بخیزد شرار تیغ. مسعودسعد. آری ز نور آتش و از لطف آب پاک رفعت بجز نصیب دخان و بخار نیست . سنایی . خورشید نه برق نعل رخشت ناری است که بی دخان ببینم . خاقانی . وزپی افروزش بزم جلالش دان و بس نورها کاین هفت شمع بی دخان افشانده اند. خاقانی . از اختر و فلک چه بکف داری ای حکیم گر مغصفت نه ای چه کنی آتش و دخان . خاقانی . وگر آتش خشم سوزانش را چو سوزنده آتش دخان باشدی . (از کلیله ). چون رود نور و شود پیدا دخان بفسرد عشق مجازی آن زمان . مولوی . معدن گرمی است اندر لامکان هست دوزخ از شرارش یک دخان . مولوی . هم ز آتش زاده بودند آن خسان حرف میراندند از نار و دخان . مولوی . آتش به نی و قلم درانداخت وین رود که میرود دخانست . سعدی . آتشین سطوتی و دیده ٔ کفر پر دخان تو و شرار تو باد. ؟ غِناج، غُنج، نئور؛ دخان نیل . نیلج، نیلنج ؛ دخان پیه . (منتهی الارب ). و نیز رجوع به دود شود. ♦ دخان شکستن از آب ؛ کنایه از ایجاد کردن دخان از آب بود. (آنندراج ). بخار از آب بر آوردن : از آب تف هیبت تو بشکند دخان وز سنگ جذب همت تو برکشد بخار. انوری . ♦ دخان محترق ؛ دود مشتعل : ابر تیره دخان محترق است بر چنین نکته عقل متفق است . نظامی . ◄ تنباکو. تتن . توتون . ♦ دخان نوشان ؛ قلیان کشان . (آنندراج ). کسانی که دود تنباکو استعمال میکنند. (ناظم الاطباء). ◄ تنگسالی . (مهذب الاسماء). قحط. ◄ کنایه از تاریکی : گشت چو جنت ز نور قبه ٔ چرخ از نجوم شد چو جهنم بوصف دخمه ٔ ارض از دخان . خاقانی . ◄ دوده .