دبیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دبیس . [ دُ ب َ ] (اِخ ) مولی زیادبن ابیه بود.
دبیس . [ دُ ب َ ] (اِخ )تلمیذ کندی است . و او کار صناعت کیمیا (زرسازی ) و عمل برانیات می ورزیده . او راست : کتاب الجامع. کتاب عمل الاصباغ و المداد و الحبر. (الفهرست ابن الندیم ).
دبیس . [دُ ب َ ] (اِخ ) ابن صدقه ٔ ثانی . ملقب به نورالدوله ومکنی به ابوالاعز، یعنی دبیس بن سیف الدوله صدقةبن منصوربن دبیس بن علی بن مزیدالاسدی الناشری . صاحب حله و امیر بادیةالعراق و از شجاعان و سخت کمانان بود و متصف به حزم و احتیاط و هیبت . عارف به ادب نیز بود و شعر نیز می سرود. پدرش را در ٥٠١ هَ . ق . کشتند و او را اسیر کردند و ببغداد بردند. سپس آزاد شد و به حله بازگشت و در ٥١٢ بجای پدر به امارت نشست . آنگاه میان اوو مسترشد خلیفه ٔ عباسی جنگها درگرفت و فتنه ها برخاست و به قتل مسترشد انجامید. سلطان مسعود سلجوقی او را بکشتن خلیفه متهم ساخت و بدست مملوکی ارمنی او را برانداخت . جسدش را به ماردین بردند و بخاک سپردند. (الاعلام زرکلی ). و نیز رجوع به تجارب السلف، مجمل التواریخ و القصص، حبیب السیر، کامل ابن اثیر و اخبارالدولة السلجوقیه، تاریخ گزیده و قاموس الاعلام ترکی شود.