دبیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. ] (ص. اِ.)<BR>۱- نویسنده، کاتب.<BR>۲- کسی که در دبیرستان تدریس کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. ] (ص. اِ.) ۱- نویسنده، کاتب. ۲- کسی که در دبیرستان تدریس کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دبیر. [ دَ ] (اِخ ) (به معنی مقدس ) پادشاه عجلون و یکی از سلاطین پنجگانه ای است که برای انهدام جبعون همداستان گردیدند بنابر این یوشع ویرا با سایر رفقایش کشت و بر درخت آویخت (یوشع ١٠: ٣). (قاموس کتاب مقدس ).
دبیر. [ دَ ] (اِخ ) نام شهری در قسمت بنی حاد و در شرقی اردن واقع بود (یوشع ١٣: ٢٦)و دور نیست که «لودبار» باشد. (قاموس کتاب مقدس ).
دبیر. [ دَ ] (اِخ ) شهری بوده است در نزدیکی دشت عحور (یوشع ١٥: ٧) و دور نیست که در دشت دبیر فیمابین اورشلیم و اریحا واقع بوده است . (قاموس کتاب مقدس ).
مترادف و متضاد واژهدان
مدرس، معلم راقم، کاتب، مترسل، محرر، منشی، نویسنده باسواد، تحصیلکرده
فرهنگ طیفی واژهدان
منشی، نویسنده، ناسخ، محرر، تحریرکننده، مورخ، ادیب، نویسنده نامه خطاط، خوشنویس موبد معلم، آموزگار کارمند سیاسی، دبیر اول، دبیر دوم، دیپلمات، فرستاده محاسب، دبیر خزانه رییس دیوان رسالت، نویسنده وقایع