دبدبه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دبدبه زدن . [ دَ دَ ب َ / ب ِ زَ دَ] (مص مرکب ) طبل زدن . دهل و نقاره زدن . طبلک زدن . ♦ دبدبه ٔ بندگی زدن ؛ آشکارا و برملا اظهار بندگی کردن : با فلک آن دم که نشینی به خوان پیش من افکن قدری استخوان کآخر لاف سگیت میزنم دبدبه ٔ بندگیت میزنم . نظامی . ♦ دبدبه ٔ کسی در آسمان چهارم زدن ؛ ازو سخت به بزرگی و جلال یاد شدن . آوازه ٔ شکوه و بزرگی او عالمگیر شدن : دبدبه ٔ تو در آسمان چهارم میزنند. (اسرارالتوحید چ بهمنیار ص ١٢٧).