دانه دان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دانه دان . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) تخم دان . ظرفی و جایی باشد که غله و دانه در آن کنند. (برهان ). جای جو و گندم و غیره . کندو. کندوله . ◄ زمینی راگویند که در آن تخم کاشته باشند. (برهان ). ◄ زمینی که در آن شاخهای درخت فروبرند تا سبز شودو از آنجا بجای دیگر نقل نمایند. (برهان ). خزانه . موضعی که در آن تخم بسیار کاشته باشند تا چون نهال شود بجای دیگر برند و بنشانند و آنرا تخم دان نیز گویند. (از انجمن آرا). در عرف هند آنرا پیری خوانند. (آنندراج ). ◄ (ص مرکب ) دانه دانه . (برهان ). پریشان و پراکنده . (برهان ). مخفف دانه دانه و لهذا به معنی پریشان و پراکنده هم مستعمل می شود : بدسگال جاه تو بادا چو گندم کفته سر چون کرنج دانه دان از دیدگان بگشوده اشک . سوزنی . خرمن مه را چو سوخت ز آتش تیغ آفتاب خوشه ٔ پروین چو اشک ریخت فرو دانه دان . سیف اسفرنگی (از آنندراج ).