دانشومند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ مَ) (ص مر.) دانشمند، عالم، دانا، دانشور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ مَ) (ص مر.) دانشمند، عالم، دانا، دانشور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دانشومند. [ ن ِ م َ ] (ص مرکب ) دانشمند و حکیم و بسیاردان . (برهان ). دانشمند. حکیم و دانا و بسیاردان و دانشمند. (ناظم الاطباء) : بود دانشومند و هم پهلوان نبیند کسی پیر ازینسان جوان . فردوسی . گر ایدون که زینسان بود پادشا به از دانشومند ناپارسا. فردوسی . دگر دانشومندکو از بزه بترسد چو چیزی بود بامزه . فردوسی . بشد دانشومند نزدیک شاه سخن گفت از پهلوان سپاه . فردوسی . ◄ ابوریحان بیرونی این کلمه را به معنی فقیه آورده است . و در اصطلاح قدما، دانشمند نیز باین معنی بوده است چنانکه ذیل کلمه ٔ دانشمند شواهدی از آن بنقل افتاد : ولیکن دانشومندان اندر شاخهاء فقه روز از سپیده دمیدن دارند. (التفهیم ص ٦٩).