دانشمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. مَ) (ص مر.) = دانشومند: عالم، دانا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. مَ) (ص مر.) = دانشومند: عالم، دانا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دانشمند. [ ن ِ م َ] (اِخ ) غازی احمدبن علی بن نصر از امیران ترکمان و مؤسس سلسله ٔ دانشمندیه است . وی مردی عالم و فاضل و مجاهد بوده است و بسبب جنگهائی که در ٤٥٠ هَ . ق . درحدود آناطولی کرد از جانب خلیفه ٔ عباسی بحکومت نواحی مفتوحه منسوب گردید و سپس ملاطیه و سیواس را فتح کرد و شهر اخیر را مقر حکومت خود قرار داد، آنگاه دامنه ٔ فتوحات خود را به قسطمونیه بسط داد. وی در محاصره ٔ نیکسار شهید گردیده است . (از قاموس الاعلام ترکی ).
دانشمند. [ ن ِ م َ ] (ص مرکب ) عالم . دانشی . صاحب دانش . (انجمن آرا). ساحر. کرسی . داناج . دنوج . شیخ . دانش پژوه . (لغت نامه ٔ اسدی ). بسیار دانا. حر. نحریر. (نصاب ). دانشور. دانشگر. دانشومند. فاضل . دانا. حامل علم : حملةالعلم فی الاسلام اکثرهم العجم ؛ بیشتر دانشمندان در اسلام ایرانیان بودند. (از تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ٣ ص ٤٨) : عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزگار. سعدی . در محافل دانشمندان نشستی زبان از سخن ببستی . (گلستان سعدی ). دست بر دست میزند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند. سعدی . نه محقق بود نه دانشمند چارپائی بر او کتابی چند. سعدی . یاد دارم ز پیر دانشمند تو هم از من بیاد دار این پند. سعدی . دگر ره عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینان که دانشمند ازین صورت برآرد سر بشیدائی . سعدی . موبد؛ دانشمند مغان . حبر؛ دانشمند جهودان . (ترجمان القرآن جرجانی ). طرف من الارض ؛ دانشمندان جهان . (منتهی الارب ). قسیس ؛ دانشمند ترسایان . (ترجمان القرآن جرجانی ) (دهار) (منتهی الارب ). قسس ؛ دانشمندان . اُسقف، سُقُف، سُقف ؛ دانشمندان ترسایان . مراجیح ؛ حکیمان و دانشمندان . جَبَل ؛ مهتر قوم و دانشمند آنها. (منتهی الارب ). ◄ فقیه . دانشومند: فقها؛ دانشمندان و دانایان بحلال و حرام : و قرار گرفت که عبدالجبار... را آنجا برسولی فرستاده آید با دانشمندی و خدمتگارانی که برسم است ... و دانشمند ابوالحصن قطان از فحول شاگردان قاضی امام صاعد... نامزد شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٣). و دمادم این ملطفه های منهیان، رسول بدرگاه آمد از آن ترکمانان سلجوقی مردی پیری بخاری دانشمند و سخنگوی . (تاریخ بیهقی ص ٤٩٨). رسول سلجوقیان را بلشکرگاه آوردند و منزل نیکو دادند، دانشمندی بود بخاری . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). دانشمند حسن برمکی را نامزد برسولی کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٣). رسولی رسید از پسران علی تکین اوکا لقب نام وی موسی تکین و دانشمندی سمرقندی . (تاریخ بیهقی ص ٥٠٤). دانشمند بوبکر مبشر دبیر را نامزد فرمودند بدین شغل . (تاریخ بیهقی ص ٥٢٨). و تو مردی دانشمندی سفر ناکرده نباید که تا بلائی بینی با من سوی نشابور بازگرد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٧). مسئله های خلافی رفت سخت مشکل و بوصادق در میان آمد و گوی از همگان بربود چنانکه اقرار دادند این پیران مقدم که چنو دانشمندان ندیده اند. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٦). امیر دانشمندی را برسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری از آن بوالحسن ... تا ترجمانی کنند. (تاریخ بیهقی ). با طایفه ٔ دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم . (گلستان ). مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند. حافظ.
دانشمند. [ ن ِ م َ ] (اِخ ) از امرای دانشمندیه . حاکم توقات و قیساریه ونواحی آن بعهد ملکشاه سلجوقی . قیصر روم قصد متصرفات وی کرد اما داودبن سلیمان بن قتلمش بن اسرائیل سلجوقی بر حسب استمداد دانشمند بیاری وی شتافت و بر قیصر ظفر یافت . (حدود سال ٤٨٠ هَ . ق .). (حبیب السیر چ کتابخانه ٔ خیام ج ٢ ص ٥٣٨) (تاریخ گزیده چ اروپا ص ٤٨١).
فرهنگ طیفی واژهدان
عالم، فاضل، ادیب، علامه، مجتهد، فقیه، فرزانه استاد، پروفسور، آموزگار دکتر، دبیر دانشجو، طلبه، شاگرد فارغالتحصیل حرفهای، متخصص ادبا، اساتید، علما، عقلا فسیل [صورت صفتی:] بخرد، فهیم، دانا، آموخته
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه