دانش آموز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص فا.)<BR>۱- آن که علم آموزد.<BR>۲- شاگرد مدرسه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص فا.) ۱- آن که علم آموزد. ۲- شاگرد مدرسه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دانش آموز. [ ن ِ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) که دانش آموزد. که علم آموزد. که دانش فراگیرد. شاگرد. (غیاث ). شاگرد مدرسه . طالب علم . آموزنده ٔ علم : چو بر دین حق دانش آموز گشت چو دولت بر آفاق پیروز گشت . نظامی . خرد دانش آموز تعلیم اوست دل از داغداران تسلیم اوست . نظامی . ◄ در اصطلاح مدارج تحصیلی شاگردی راگویند که در دوره ٔ متوسطه تحصیل کند. ◄ که تعلیم دانش دهد. استاد. (غیاث ) (آنندراج ). که علم آموزد بدیگری . که تعلیم کند. دانش آموزاننده : زن دانش آموز دانش سرشت چو لوحی ز هر دانشی درنبشت . نظامی . تویی برترین دانش آموز پاک ز دانش قلم رانده بر لوح خاک . نظامی . دادش بدبیر دانش آموز تا رنج برد برو شب و روز. نظامی . جوابش داد پیر دانش آموز که ای روشن چراغ عالم افروز. نظامی .
فرهنگ طیفی واژهدان
دانشجو، شاگرد مدرسه، محصل، طلبه، هنرجو، هنرآموز، بچهمکتبی، بچهمدرسهای
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی