دان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- دانه.<BR>۲- بذر گیاه. ؛ ~ پاشیدن کنایه از: تطمیع کردن و به جانب خود آوردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
۱ - ریشه دانستن. ۲- (فع.) مفرد امر حاضر از «دانستن» ۳- (ص فا.) در ترکیبات به معنی «داننده» آید: حساب دان، ریاضی دان. قدردان.
(اِ.) ۱- دانه. ۲- بذر گیاه. ؛ ~ پاشیدن کنایه از: تطمیع کردن و به جانب خود آوردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دان . (اِ) مطلق دانه را گویند. (برهان ). دانه . دانه ٔ هر چیز. حبه . مخفف دانه است . (برهان ). تخم هر چیز که بکارند و بروید. (آنندراج ) : دان است و دام خال و خم زلف آن صنم من سال و ماه بسته بدان دان و دام دل . سوزنی . فراخی در جهان چندان اثر کرد که یک دان غله صد دان بیشتر کرد. نظامی . لطف را دام دو زلفت دانه ٔ جان ساخته عاشقانت مرغ دل را صید آن دان یافته . محمد کاتب بلخی (از لباب الالباب ج ٢ ص ٤٢٢). ♦ آب و دان ؛ آب و دانه . آب و چینه . ♦ پنبه دان ؛ پنبه دانه . ♦ کنف دان ؛ دانه ٔ کنف . کنودان . ♦ ناردان ؛ دانه ٔ انار : شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفید که قطره قطره ٔ خونش بناردان ماند. سعدی . ♦ دان کردن ؛ دانه کردن . از غلاف برآوردن غله یا حبوب غلاف دارچون باقلا و لوبیا و نخود و عدس و یا برخی میوه ها چون انار و جز آن . ◄ چینه . چینه که مرغ را دهند. دانه که مرغان را دهند: بمرغها دان دادن ؛ چینه دادن . ♦ دان درشت جمع کرده است ؛ کاری فوق طاقت و توانائی کرده است . ♦ دان درشت یا بزرگ برچیده بودن ؛ بیرون توانائی کاری کردن . ♦ دان خوردن ؛ چینه برچیدن . دانه و چینه خوردن مرغ . ♦ دان پاچیدن ؛ پراکندن دانه میان مرغان که برچینند. ۩ مجازاً خرجی کردن برای فریفتن . ◄ آنچه درآش ریزند از حبوب : این آش آبش یک طرف است و دانش یک طرف ؛ جانیفتاده است، نیک نپخته است . ♦ دان بودن برنج یا عدس یا لوبیای پخته ؛ نیک نپخته بودن دانه های آن : این برنج دان است ؛ آنچنان نپخته است که دانه ها نرم شود و خامی آن بتمامی برود. مقابل خمیر بودن . ◄ آشی که از نخود و باقلا و امثال آن پزند و آنرا آش هفت دانه گویند و آش عاشورا نیز گویند. (آنندراج ). ◄ بهندی شلتوک را گویند. ◄ هرچیز که چون دانه و حبه ای از بدن برآید نظیر آبله و یا سرخک و یا آبله مرغان و جز آن . ♦ دان دان ؛ پرآبله . پر از برجستگی های کوچک حبه و دانه مانند. رجوع به همین کلمه در ردیف خود شود.
دان . (نف مرخم ) مخفف داننده است، صفت فاعلی از دانستن . ترکیبات ذیل که بترتیب الفباء مرتب داشته شده شاهد این معنی کلمه ٔ دان است در ترکیب با کلمات دیگر: ♦ آداب دان ؛ داننده ٔ آداب . آشنا به آداب . رسم دان . ♦ ادادان ؛ داننده ٔ ادا : هر چه در خاطر عاشق گذرد میدانی خوش ادافهم و ادایاب و ادادان شده ای . صائب . ♦ بسیاردان ؛ علامه : بدو گفت ای مرد بسیاردان تو بهرام را نزد ما خوار خوان . فردوسی . ♦ بِهدان ؛ نیک داننده : نه با آنت مهر و نه با اینت کین که بهدان توئی ای جهان آفرین . فردوسی . ♦ پردان ؛ بسیاردان . ♦ تاریخ دان ؛ دانای به تاریخ . عالم بتاریخ . ♦ تفسیردان ؛ واقف بر تفسیر. عالم تفسیر : زیان میکند مرد تفسیردان که علم و ادب میفروشد بنان . سعدی . ♦ جغرافیادان ؛ جغرافی دان . عالم به جغرافیا. ♦ چاره دان ؛ چاره شناس : تو هرچ اندرین کاردانی بگوی که تو چاره دانی و من چاره جوی . فردوسی . بسا چاره دان کو بسختی بمرد که بیچاره گوی سلامت ببرد. سعدی . ♦ حسابدان ؛ واقف و مطلع بعلم حساب .عالم به حساب . ♦ خرده دان ؛ نکته دان : سعدی دلاوری و زبان آوری مکن تا عیب نشمرند بزرگان خرده دان . سعدی . ♦ خدای دان ؛ خدای شناس : اگر خدای پرستی تو خلق را مپرست خدای دانی خلق خدای را مازار. ناصرخسرو. ♦ رازدان ؛ داننده ٔ راز : خدای رازدان کس را ز مخلوق نکرده ست آگه از راز مستر. ناصرخسرو ♦ راه دان ؛ بلدراه . آشنای براه . داننده ٔ راه : ره دور بی راه دانان شدند. نظامی . ♦ رسم دان ؛ واقف و عالم برسوم . آداب دان . ♦ رسوم دان ؛ رسم دان . ♦ رموزدان ؛ داننده ٔ رموز. واقف اسرار. ♦ رمل دان ؛ عالم به علم رمل . ♦ زبان دان ؛ عالم زبان . داننده ٔ زبان . ۩ زبان آور : زباندان یکی مرد مردم شناس . نظامی . زباندانی آمد بصاحبدلی که محکم فرومانده ام در گلی . سعدی . ♦ سخندان ؛ سخن گو. ناطق : سپهبد هرآنجا که بد موبدی سخندان و بیداردل بخردی . فردوسی . شنید این سخن پیر فرخنده فال سخندان بود مرد دیرینه سال . سعدی . ♦ شیمیدان ؛ عالم بعلم شیمی . ♦ عربیدان . (آنندراج ) ؛ داننده ٔ زبان عربی . ♦ علمدان ؛ دانا. عالم . ♦ غیبدان ؛ واقف بر غیب : درین بام گردان و این بوم ساکن ببین صنعت و حکمت غیبدان را. ناصرخسرو. دری را که در غیب شد ناپدید بجز غیبدان کس نداند کلید. نظامی . زورت ار پیش میرود با ما با خداوند غیبدان نرود. سعدی . ♦ فلسفه دان ؛ فیلسوف . دانا بفلسفه : ایا فلسفه دان بسیارگوی نپویم براهی که گویی بپوی . فردوسی . ♦ فیزیکدان ؛ عالم بعلم فیزیک . ♦ قدردان ؛ قدرشناس . ♦ کاردان ؛ واقف و مطلعبر امور و کارها : چه گویددرین مردم ژرف بین چه دانی تو ای کاردان اندرین . فردوسی . شدند انجمن کاردانان دهر. نظامی . که این کاردان مرد آهسته رای . نظامی . برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت کای خسرو کاردان . سعدی . ♦ موسیقیدان ؛ موسیقی شناس . عالم بفن موسیقی . ♦ نادان ؛ جاهل . نداننده : مثل زیرکان و چنبر عشق طفل نادان ومار رنگین است . سعدی . ♦ نکته دان ؛ خرده دان . ♦ نهان دان ؛ غیب دان . ♦ نیکدان ؛ به دان . ♦ همه دان ؛ بسیارآگاه . نیک مطلع.داننده ٔ همه چیز. مقابل هیچ ندان . ♦ هندسه دان ؛ عالم بعلم هندسه . ♦ هیچ ندان (هیچ مدان ) ؛ مقابل همه دان : یارم همه دانی و خودم هیچ ندانی یارب چکند هیچ ندان با همه دانی . ؟ رجوع به هر یک از این ترکیبات در جای خود شود. ◄ (فعل امر) امر به دانستن است یعنی بدان . (برهان ) (آنندراج ).
دان . (اِ) در آخر کلمه معنی ظرفیت بخشد. (برهان ). جای هر چیز. در کلمات مرکبه افاده ٔ معنی ظرفیت کند و هرچه بدان مضاف شود افاده کند که ظرف آن چیز بود. جای و مکان و ظرف (در کلمات مرکبه ). ترکیبات ذیل از جمله شواهد آن است که به ترتیب الفباء مرتب داشته ایم : ♦ آبدان ؛ غدیر. آبگیر. برکه : گرد آن آبدان روشسته سوسن و نرگس و سمن رسته . نظامی . فتد تشنه در آبدانی عمیق . سعدی . ♦ آتشدان ؛ ظرفی که در آن آتش نهند : دو گوهرست بدین وقت شرط مجلس ما قنینه معدن این و تنور مسکن آن یکی چو آب زر اندر میان جام و قدح یکی چو برگ گل اندر میان آتشدان . سعدی . ♦ آبدستدان ؛ ظرف آبدست . ♦ آشغالدان ؛ زباله دان . ♦ آفتابه دان ؛ جای آفتابه . ♦ آرزودان ؛ جایگاه آروزها. معدن آروزها : از بسی آرزو که بر خوان بود آن نه خوان بود آرزودان بود. نظامی . ♦ آینه دان ؛ جای آینه . ♦ ادویه دان ؛ ظرفی که درآن ادویه ریزند. ♦ استودان ؛ ستودان . ♦ اسکندان ؛ کلیدان . مغلق . ♦ اشناندان ؛ محرضة. ♦ انفیه دان ؛ ظرف انفیه . ♦ انگشتانه دان ؛ جای انگشتانه . ♦ باجدان ؛ باژدان . ♦ باردان ؛ ظرف . ♦ باژدان ؛ باجدان . آنجا که باژ گیرند. ♦ بچه دان ؛ رحم . ♦ بویدان ؛ عطردان . ♦ پایدان ؛ کفش . ♦ پشه دان ؛ پشه بند. ♦ پیه دان ؛ جای پیه . ♦ تاجدان . (آنندراج ) ؛ جای نهادن تاج . ♦ تابدان ؛ گلخن حمام . کوره ٔ مسگری و امثال آن . ♦ تاریکدان . (آنندراج ). ♦ تخمدان ؛ محل تخم . ♦ تریاکدان ؛ جای تریاک . ۩ مجازاً و بطعن، ساعت کهنه که نیک کار نکند. ۩ آلتی از آلات تناسلی . ♦ توشه دان ؛ زاددان . ظرفی که در آن توشه نهند. ♦ تیردان ؛ کیش . قربان . جای تیر. ترکش . ♦ ثفلدان ؛ جای ثفل . ♦ جامه دان ؛ جای لباس . چمدان : جامه دانی دارد آن سیمین زنخ کاندرو گم میشود کالای من . سعدی . ♦ جرعه دان ؛ ظرفی که در آن جرعه ٔ شراب ریزند. ♦ جزوه دان . (آنندراج ) ؛ جزوه کش . جای جزوه . ♦ جودان ؛ چینه دان مرغ . ♦ جوهردان . (آنندراج ) ؛ ظرف جوهر. ♦ چاشتدان ؛ صندوق یا صندوقچه ٔ نان . ظرف نان و طعام . ♦ چاشدان ؛ چاشتدان . ظرف که در آن نان و خوردنی نهند. ♦ چایدان ؛ ظرف چای، جای چای خشک . ♦ چراغدان ؛ پیه سوز : چراغی میدیدم افروخته و در آن چراغدان روغن تمام و فتیله می بود. (انیس الطالبین بخاری ). برخی جانت شوم که شمع افق را پیش بمیرد چراغدان ثریا. سعدی . ♦ چرسدان ؛ جای چرس . ♦ چرمدان ؛ کیسه ٔ پوستی . ♦ چشمدان . (آنندراج ) ؛ جایگاه چشم . ♦ چمدان ؛ جامه دان . ♦ چقماقدان . (آنندراج ) ؛ ظرف و جای چقماق . ♦ چینه دان ؛ ژاغر. حوصله . ♦ حبدان ؛ ظرف حب . جای حب . ♦ خاکدان ؛ جای ریختن خاک . ۩ مجازاً، درون گور : چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از روی گرد. سعدی . ۩ زمین : کجا خاکدان باشد و آبگیر ز غربال و طشتی بود ناگزیر. نظامی . ۩ مجازاً، دنیا. این جهان . این سرای : شما نیز چون از جهان بگذرید ازین خاکدان تیره خاکی برید. نظامی . خانه ٔ خاکدان دو در دارد تا یکی را برد یکی آرد. نظامی . ♦ خاکروبه دان ؛ زباله دان . ♦ خاکستردان ؛ آنجا که خاکستر ریزند. ظرف خاکستر. جای خاکستر. ♦ خاندان (اینجا دان زائدست ) ؛ دودمان : پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد. سعدی . ♦ خُمدان ؛ شرابخانه . میکده . ۩ کوره ٔ خشت پزی . ♦ داردان ؛ تخمدان . زمینی که شاخه های درخت در آن فروبرند تا سبز شود و از آنجا بجای دیگر نقل کنند. ♦ دارودان ؛ ظرف دارو. ذروردان . ♦ دانه دان ؛ جای دانه . ♦ دخمه دان ؛ دخمه . (شاهنامه ٔ عبدالقادر ص ١٠٧٤ از ولف ذیل دخمه دان ). ♦ دوددان . رجوع به دوددان شود. ♦ دوکدان ؛ صندوقچه و سبدی کوچک که در آن گروهه ٔ ریسمان و دوک نهند. ♦ دیگدان ؛ دیگ : ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند نه دست کفچه کنند از برای کاسه و آش . ؟ ♦ ذروردان ؛ دارودان . ♦ رختدان ؛ جای رخت و جامه . ♦ رنجک دان . (آنندراج ). ظرف باروت . دبه . ♦ روشندان ؛تابدان . ۩ روشنی دان . چراغدان . ♦ روغندان ؛ جای روغن . ♦ زاددان ؛ توشه دان . ♦ زباله دان ؛ خاکروبه دان . زبیل دان . ♦ زبیلدان . زباله دان . ♦ زغالدان ؛ آنجا که زغال انبار کنند. ♦ زنبیلدان ؛ جای نهادن زنبیل . ♦ زنخدان (در این کلمه دان زائد است ) ؛ زنخ . چانه . ♦ زندان (در این کلمه مشکوک است ) ؛ محبس . ♦ زنگدان ؛ زنگله . جلاجل . ♦ زهدان ؛ بچه دان . رحم . ♦ سبودان . (آنندراج ) ؛ جای سبو. ♦ ستودان ؛ استودان . گورخانه ٔ زرتشتیان . گورستان بهدینان . ♦ سرمه دان ؛ جای سرمه . ۩ مجازاً شرم زن : تا شبی پای در دواجش برد میل در سرمه دان عاجش برد. سعدی . ♦ سکردان ؛ شکردان . ♦ سگدان (سگدانی ) ؛ جای سگ . ۩ تعبیری مثلی از محلی کثیف و ناپاک . ♦ سلفدان (سرفدان ) ؛ جای افکندن آب دهان و رطوبت سینه هنگام سرفیدن . ♦ سنگدان ؛ نام یکی از دستگاههای گوارش مرغان . ♦ سوختدان (در نانوایی ) ؛ آنجا که بته ٔ گون و خار انبار کنند تا در تنور نانوائی بکار برند. ♦ سوزندان ؛ جای سوزن . ♦ سیاهیدان ؛ دوات . ♦ سیگاردان ؛ جای سیگار. ظرف که در آن سیگار نهند. ♦ شاشدان ؛ مثانه . ۩ ظرف شب . ♦ شانه دان ؛ جای شانه . ♦ شکردان ؛ ظرف شکر. ♦ شمعدان ؛ جای شمع که در آن شمع نهند و افروزند : امید هست که روشن بود برو شب گور که شمعدان مکارم ز پیش بفرستاد. سعدی . ♦ شیردان ؛ ظرف شیر. ♦ عطردان ؛ بوی دان . ♦ علفدان ؛ مخلات . ♦ عیشدان ؛ مجلس عیش : گفت این باغ را که جان منست چون فروشم که عیشدان منست . نظامی . ♦ غالیه دان ؛ جای غالیه : دارد خجسته غالیه دانی ز سندروس چون نیمه ای بعنبر سارا بیاکنی . منوچهری . ♦ غُله دان ؛ غلک : خانه ٔ غولند بپردازشان در غله دان عدم اندازشان . نظامی . ♦ قدمدان . (آنندراج )؟ ♦ قفدان ؛ کف دان . جوالیقی در المعرب گوید: بالتحریک فارسی معرب است و از ابن درید نقل کند که آن خریطه ٔعطار باشد« : فی جونة کقفدان العطار». ادی شیر نویسد مرکب از «کف » به معنی سرمه و «دان » اداتی که باسماء پیوندد و دلالت بر ظرفیت کند. (حاشیه ٔ المعرب ص ٦٣). ♦ قلمدان ؛ جای قلم . ♦ قنددان ؛ ظرف قند. ♦ قهوه دان ؛ ظرفی خاص پختن قهوه . ۩ ظرفی مسین چون کوزه، نگهداری یا حمل آب را. ♦ کاله دان ؛ سبدی که زنان پنبه ٔ رشته و ریسمان رشته را در آن نهند. ♦ کاهدان ؛ انبارکاه . ♦ کتابدان ؛ جای کتاب . ♦ کلیدان (کلیددان ) ؛ آلت گشاد و بست در. اسکندان . ♦ کماجدان ؛ نوعی دیگ مسی . ♦ کماندان ؛ جای کمان . ♦ کمیزدان ؛ شاشدان .ظرف شب . اصیص . ♦ کهدان ؛ کاهدان : مردان بمیدان جهندو ما به کهدان جهیم . ♦ کهنه خاکدان ؛ دنیا. رجوع به کهنه خاکدان شود. ♦ کیفدان ؛ جای کیف . تریاک دان . ♦ گاودان (گاودانی ) ؛ جای نگهداری گاو. ♦ گلابدان ؛ جای گلاب . گلاب پاش : مهر از سر نامه برگرفتم گویی که سر گلابدانست . قائم مقام فراهانی . ♦ گلدان ؛ ظرفی بیشتر سفالین و یا بلورین و گاه فلزین که در آن گل نهند یا کارند. ♦ گنج دان ؛ خزانه : ز گنجی که او را فرستاد دهر بهر گنجدانی فرستاد بهر. نظامی . گر او گنجدان شد تویی گنج بخش . نظامی . ♦ لیقه دان ؛ دوات . ♦ ماردان ؛ آنجا که مار بود یا مار بسیار بود. ♦ ماهیدان ؛ حوض . ♦ مرغدان (مرغدانی ) ؛ لانه ٔمرغ . جای نگهداری ماکیان و خروس . ♦ مرهمدان ؛ ظرف که در آن مرهم نهند : اگر هزار جراحت نهی تو بر دل ریش دوای درد منست آن دهان مرهمدان . سعدی . ♦ میوه دان ؛ ظرف میوه . ♦ نامه دان ؛ جای نامه . ♦ ناندان (ناندانی ) ؛ جای نان . ظرف نان . ۩ مجازاً محل ارتزاق . ♦ ناودان (در این کلمه دان زائد است ) ؛ ناوی از چوب یا فلز متصل ببام خانه راندن آب باران را فرود سرای : کنون در خطرگاه جان آمدیم ز باران سوی ناودان آمدیم نظامی . ناودان چشم رنجوران عشق گر فروریزند خون آید بجوی . سعدی . ♦ نرگسدان ؛ ظرفی که در آن نرگس نهند. ♦ نقلدان ؛جای نقل . برنی : بفرمود کارند خوانهای خورد همان نقلدان های نادیده گرد. نظامی ♦ نگیندان ؛ حلقه . جای نگین انگشتری : نگیندان او را چه زود و چه دیر گهی کرد بالا گهی کرد زیر. نظامی . ♦ نمدان ؛ شرم زن . ♦ نمکدان ؛ ظرف نمک : از خنده ٔ شیرین نمکدان دهانت خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی . سعدی . ♦ هلفدان (هلفدانی ) ؛ هلدانی . هولدان . هولدانی . هلدانی . هلفدانی . سیاه چال . ۩ مجازاً زندان یا زندانی تاریک . ♦ هیزمدان ؛ آنجا که هیزم انبار کنند. ♦ هیمه دان ؛ هیزم دان . ♦ یخدان ؛ ظرف یخ . ♦ یخدان (ظاهراً تلفظی عامیانه از رختدان ) ؛ محل نهادن جامه . صندوق . ◄ مزید مؤخر امکنه آید چون : آزادان . اندان . بردان . بزدان . بجدان . بتخذان . تمیثمندان . جردان . جوزدان . جواندان . خوبدندان . خفدان . خیاذان . دمندان . داوردان . داودان . دودان . دیکدان . راذان . ریدان . زغن دان . زندان . زبیلاذان . سکندان . سبندان . بغدان . شنذان . عصلادان . عدان . عبادان . عشدان . غیدان . غمدان . فرهادان . غوذان . قنطره دان . کبوذان . گاودان . گاوردان . نبادان . ورندان . ورذان .
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
وَ جَنَى الْجَنَّتَیْنِ دَان «دان» در اصل «دانى» و به معناى نزدیک است.(6)