دام ساختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دام ساختن . [ ت َ ] (مص مرکب ) ساختن تله و دام . ساختن آلت گرفتار کردن شکار و حیوانات . ◄ دام نهادن . دام گستردن . تعبیه کردن دام . حیله ورزیدن : زواره فرامرز و دستان سام نباید که سازند پیش تودام . فردوسی . دام هم از ما بساختندچو دیدند سوی خوشیهای جسم و میل و هوامان . ناصرخسرو. بر من تو کینه ور شدی و دام ساختی وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا. ناصرخسرو. دام و دد را دام میسازی و باز دام تست این گنبد بسیارفن . ناصرخسرو. نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن خرقه ٔ پیروزه را دام ریا ساختن . عطار. علم را دام مال و جاه مساز بر ره خود ز حرص چاه مساز. اوحدی . ◄ مجازاً مکر و حیله بکار بردن . فریفتن کسی را. با کسی بمکر و فن برآمدن و گرفتار کردن او را. ازراه بردن کسی را به مکر و فن و گربزی . اسباب چینی کردن برای کسی .