دال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- عقاب.<BR>۲- مرغی لاشخور از نوع کرکس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- عقاب. ۲- مرغی لاشخور از نوع کرکس.
(لّ) [ ع. ] (اِفا.) دلالت کننده، هدایت کننده، نشان دهنده.
خال (اِمر.) نهال نو نشانده و پیوند نکرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دال . (حرف، اِ) د. نام حرف دهم از الفبای فارسی وهشتم از الفبای عرب و در حساب جمل نماینده ٔ عدد چهار و در حساب ترتیبی نماینده ٔ عدد ده است و باصطلاح تقویم علامت ستاره ٔ عطارد نیز هست . (آنندراج ). رفیق ذال و پیش از حرف ذال آید و پس از حرف خاء : که دال نیز چون ذال است در کتابت لیک به ششصدونودوشش کم است دال از ذال . انوری . مشبه ٌبه قد کمانی و زلف خم است : نیک ماند خم زلفین سیاه تو بدال نیک ماند شکن جعد پریش تو به جیم . فرخی . حلقه ٔ حا را کالف اقلیم داد طوق ز دال و کمر از میم داد. نظامی . و از تبدیلات آن درعرب به لام است چون : معکود، معکول ؛ ای محبوس . و معده، معله ؛ ای اختلسه . تأبد، تأبل ؛ ای قل . و الوغد، الوغل ؛ ای النذل . و العدس، العلس . (نشوءاللغةالعربیة ص ٣٤). و نیز رجوع به «د» شود. ◄ در اصطلاح، خمیده و کج و منحنی . (ناظم الاطباء). منحنی و ناراست همانند دال . مقابل الف که راست و ناخمیده است : ز بهر آنکه بجعد و بزلف او مانم بحیله تن را گه جیم کردمی گه دال . فرخی . زمان چیست بنگر چرا سال گشت ؟ الف نقطه چون بود و چون دال گشت . اسدی . ماهی که قاف تاقاف از عکس اوست روشن چون روی تو بدیده پشتی چو دال کرده . عطار. ◄ (نف ) دار. دارنده . (ناظم الاطباء). مبدل دار است که مخفف دارنده باشد. ◄ (اِ) قسمی از بریدن و دوختن . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). ◄ بزبان هندی (با اندک تغییری در گفتن ) انداختن . (لغت محلی شوشتر). ◄ بزبان هندی، شاخ درخت . (لغت محلی شوشتر). ◄ بزبان هندی، پسر. (لغت محلی شوشتر). ◄ بزبان هندی، مقشر هر چیز را گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ نقشهاکه بر پارچه دوزند. نقش که بر جامه دوزند. (نظام قاری، دیوان البسه ص ١٩٩) : رخت ابیاری نگر از دگمه هابنموده دال انگله در جیب او چون حلقه اندر دور جیم . نظام قاری (دیوان البسه ص ٩٦). نیست جز دال مجرح بضمیرم نقشی چکنم حرف دگر یاد نداد استادم . نظام قاری (دیوان البسه ص ١٤١). چو دال شرب سفیدست و نرمدست بنفش بیا بنفشه و نرگس به گلستان بنگر. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٦).
دال . (اِ) پرنده ٔ شکاری که آنرا عقاب نیز گویند. (از غیاث ). قسمی کرگس لاشخوار. لاشخوار. پرنده ای که پر او را بر تیر نصب کنند و بعربی عقاب گویند. (برهان ). عقاب سیاه بزرگ که پر او را بر تیر نصب کنند. (ناظم الاطباء). دال را در فرهنگهای فارسی عقاب گرفته اند باید نسر تازی باشد و امروزه در گیلان به یکی از همین مرغان شکاری بزرگ اطلاق میشود. (فرهنگ ایران باستان آقای پورداود ص ٢٩٩) : مردکی را بدشت گرگ درید زو بخوردندکرگس و دالان . ناصرخسرو. بقاف عنقا در عین خود دهد جایش از آن شرف که بود پر تیر او از دال . سراج الدین سگزی . نیز رجوع به کرگس شود.
دال . [دال ل ] (ع ص، اِ) دلالت کننده . مقابل مدلول . ره نماینده . دلالت کننده بر چیزی . (غیاث ). هادی . راهنما. رهنما.نشان دهنده . خفیر. قلاوز. راه نماینده . دلیل کننده . بازو راه بر. (مهذب الاسماء). (باز براه بر). ◄ (اصطلاح منطق ) امری که بوسیله ٔ آن علم بامر دیگر حاصل میشود. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بتشدید لام چیزیست که لازم آید از علم بآن چیز علم بچیزی دیگر وگاه دال را دلیل نیز خوانند... و صادق حلوانی در حاشیه ٔ خود گفته که : آنچه علی الاطلاق از دلیل متبادر در ذهن است آن است که مراد دلیل مصطلح و مرادف مر حجّت را باشد مخصوصاً هنگام تعریف دلیل بدین تعریف که : هوالشی ءالذی یلزم من العلم به العلم بشی ٔ آخر، چه تعریف مشهور دلیل همین تعریف است . پس نباید ازین تعریف لفظ دال در ذهن متبادر شود. و نیز استعمال مدلول در مقابل دلیل غیرشایع است و شایع در برابر دلیل لفظ نتیجه میباشد. در مقابل کلمه ٔ دال مدلول مورد استعمال است و گویا حلوانی از کلمه ٔ دلیل دلیل لغوی را اراده کرده که مرادف لفظ دال و اعم از دلیل مصطلح است . و دال نزد پزشکان عبارت از علامت و نشانه ای است که بدان وسیله استدلال بر امری حاضر کنند مثل حرارت ملمس در موقع بروز تب چنانکه در بحرالجواهر بیان کرده است . -انتهی . ◄ مفسر و مبین . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
حاکی، مشعر رهنما، هادی کج، منحنی عقاب، کرکس، نسر