دافع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- دفع کننده، دورکننده.<BR>۲- حامی. ج. دافعون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- دفع کننده، دورکننده. ۲- حامی. ج. دافعون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دافع. [ ف ِ ] (ع ص ) مانع. (مهذب الاسماء). بازدارنده . (آنندراج ). راننده . دورکننده و رد باطل کننده . واقی . (منتهی الارب ). دفعکننده . (آنندراج ) : حکم او را مانعی و قضای او را دافعی نباشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٠). تا فروآید بلایی دافعی چون نباشد از تفرع شافعی . مولوی . ♦ دافعالحرارة ؛ دوردارنده ٔ گرمی . ♦ دافعالنوم ؛ دورکننده ٔ خواب . ♦ دافع تب، دافع حمی ؛ تب بر. ◄ ناقةدافع؛ شترماده که فله بازگیرد در پستان پیش از زادن . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: نزد اطباء دوائیست زایل کننده مر ماده را از ظاهر بباطن بدفع قوی . و تمامیت این معنی بوسیله ٔ برودت باشد و غلظت جوهرمانند شی ٔ قابض . و دافعه قوه ای است که دفع فضلات کند. چنانکه دربحرالجواهر گفته . ◄ و دفع قوت نزد منجمان از انواع و اتصال باشند و شرح آن ضمن معنی اتصال بیاید. انشأاﷲ تعالی . ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (مهذب الاسماء). بازدارنده ٔ بلا. (مهذب الاسماء).
فرهنگ طیفی واژهدان
نچسب، ناگوار، وخیم دورکننده، بازدارنده، ازبینبرنده نفرتانگیز، زشت
دفعکننده، راننده، بیرونکننده، اخراجکننده انفجاری، فورانکننده، خروجی مسهل تابان، پرتوافکن، تابنده، درخشان، نشرکننده، روشن ترشحی قاطع