داستان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داستان شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب )مشهور شدن . شهره گشتن . بلندآوازه گشتن : به ایران و توران بر راستان شد آن شهر خرم یکی داستان . فردوسی . از مردمی میان مهان داستان شدی جز داستان خویش دگر داستان مخوان . فرخی . بدوستان و به بیگانگان به آب طمع بسان اشعث طماع داستان شده ای . ناصرخسرو. تاریخ گشته رفتن مهد تو در عرب چون در عجم کرامت تو داستان شده . خاقانی . داستان شد عشق مجنون در جهان از جهان این داستان خواهم گزید. خاقانی . گفت زینهار که من بعد از این همان گویم مشورت من آن است که خراب کنند [ سرای کسری را بمداین ] تا داستان نشود که امیرالمؤمنین از تخریب خانه ای عاجز بود. (تاریخ طبرستان ).