داس و دلوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داس و دلوس . [ س ُ دَ ] (اِ مرکب، از اتباع ) به معنی ضایع و ابتر و دورافکندنی مانند خار و خس، خاش و خماش و امثال آن . (برهان ). آشغال . تباه و تبست . خاش و خماش . صاحب انجمن آرا و بتبع او آنندراج آرد: از اتباع است مانند تار و مار... و بعضی گفته اند هرچه از پس چیزی بود داس گویند. ◄ (ص مرکب ) سفله و دون . (برهان ). پست و فرومایه : ای خداوند بکار من از این به بنگر مرمرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس . ابوشکور بلخی . دوش دانستم کاین رنج همه وسواس است مردم داس و دلوس از در روی آماس است . منجیک .