داری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داری . [ ری ی ] (ع اِ) خداوند نعمت . ◄ کشتیبان . (منتهی الارب ). ◄ مرد ملازم خانه . ◄ مشکی که از دارین بحرین می آورند. ◄ (ص ) آگاه و مطلع. واقف . (ناظم الاطباء). ◄ بادرایت . ج، دراة. ◄ عطار. (اقرب الموارد). بوی فروش . ◄ منسوب به دارین است که در بحرین واقع و مرکز عطرفروشان بوده است .
داری . (اِخ ) یکی از طوایف ترکمن ایران . (جغرافیای سیاسی ایران کیهان ص ١٩٣). در تاریخ گزیده نام این طایفه جزو طوایف لرآمده است . رجوع به تاریخ گزیده چ اروپا ص ٥٤٧ شود.
داری . (اِ) سرکار. ناظر انبار و ذخیره ٔ عمومی . ◄ دربار و قصر و بارگاه . ◄ ناقوس کلیسا. زنگی در کلیسای عیسویان که در هنگام دعوت مردم به عبادات آن را بنوازند. (ناظم الاطباء). ◄ در لهجه های محلی برخی از نقاط ایران به معنی «دارو» بکار میرود. (لغات محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). رجوع به دارو شود.