دارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دارو. (اِ) هرچه با آن دردی را درمان کنند. دوا. جوهر یا ماده ای که برای قطع بیماری بکار رود : خواب در چشم آورد گویند گرد کوکنار با فراق روی او داروی بیخوابی شود. خسروانی . راحت کژدم زده کشته ٔ کژدم بود می زده را هم به می دارو و مرهم بود. منوچهری . در ساعت بوالقاسم کحال را آنجا آوردند تا آن تیر از وی جدا کرد و دارو نهاد.(تاریخ بیهقی ). زین دیو، وفا چرا طمع داری ؟ هرگز جوید کس از عدو دارو؟ ناصرخسرو. ای بسا شیر، کان ترا آهوست ای بسا در دکان ترا داروست . سنائی . او را فلک برای طبیبی خویش برد کز دیرباز داروی او آزموده بود. خاقانی . حرام آمد علف تاراج کردن به دارو طبع را محتاج کردن . نظامی . ◄ در ترکیبات ذیل بصورت مزید مؤخر بکار رفته است : آزاددارو. بیهوش دارو. جاندارو. جیل دارو. خسرودارو. زهردارو. سیاه دارو. شاهدارو. شفادارو. گاودارو. گیل دارو. لیمودارو. ماش دارو. نوش دارو : طبیب بهی روی با آب و رنگ ز حکم خدا نوشدارو بچنگ . نظامی . ◄ شراب . (لغات محلی شوشتر). ◄ نوره که ازاله ٔ موی بدن کند. (لغات محلی شوشتر). ◄ ارزن . ◄ باروت . رجوع به باروت شود. ◄ طبقه پستی از مغان . ◄ مسکرات مایع. ◄ مرد نیک و خوب . (ناظم الاطباء).