دارو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دارو کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) درمان کردن . مرهم نهادن : گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست، ویران کرده اند. مولوی . مقبل امروز کند داروی درد دل ریش که پس از مرگ میسرنشود درمانش . (غزلیات سعدی ).