دارمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دارمی . [ رِ ](اِخ ) عبدالرحمن بن خلف بن عساکر از اطبای قرن پنجم هجری و از دانشمندان معروف علم هندسه بوده است . درگذشت او را در کتابی ضبط نکرده اند. (ریحانة الادب ج ٢).
دارمی . [ رِ ] (اِخ ) احمدبن سعیدبن نصربن سلیمان سرخسی درنیشابور بجهان آمد. فقیه مشهور و محدث نامداری بود. در سفرهای خود از نصربن شمیل و علی بن حسین بن واقد و دیگر اکابر استماع حدیث کرده و دربغداد بروایت آن اشتغال ورزیده است . و در پایان عمربه نیشابور آمده و در سال ٢٥٣ هَ . ق . همانجا درگذشته است . (از ریحانة الادب ج ٢ بنقل از تاریخ بغداد).
دارمی . [ رِ ] (اِخ ) احمدبن محمد، ابوالعباس دارمی مشهور به نامی، شاعر، ادیب و لغوی معروف معاصر متنبی و مقرب درگاه سیف الدوله ٔ حمدانی بود. وفات او را در سال ٣٩٩ هَ . ق . نوشته اند. بجز دیوان شعر کتابی در قوافی دارد. (از ریحانة الادب ج ٤).