خیلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ یا خِ) [ ع - فا. ] (ق.)<BR>۱- گروهی، عدهای.<BR>۲- بسیار، فراوان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ یا خِ) [ ع - فا. ] (ق.) ۱- گروهی، عدهای. ۲- بسیار، فراوان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیلی . [ خ َ / خ ِ ] (ص نسبی ) مهتر اسبان (یادداشت مؤلف ) : یکی کرباس خرجی داد کان را نپوشد هیچ خیلی و بکیجی . سوزنی .
خیلی . [ خ َ / خ ِ ] (ق ) بسیار. بس . فراوان . بغایت . بی نهایت . (ناظم الاطباء). بسیار مطلق . (یادداشت مؤلف ). این کلمه به این معنی مستعمل قدماء نبوده است و اصل آن از «خیل » بمعنی گروه اسبان و سواران و یاءوحدت است و عبارت «اندک اندک خیلی گردد و قطره قطره سیلی » در گلستان سعدی بهمین معنی است نه بمعنی بسیار که امروز مصطلح است . (یادداشت مؤلف ) : ابرغم دیشب گذاری بر من بیمار کرد بر سرم خیلی ستاد و گریه ٔ بسیار کرد. حمیدی (از آنندراج ). ♦ امثال : خیلی آب می بردتا این کار بشود ؛ یعنی چندین امر در این میان واقع میشود تا این کار انجام شود و این مثل در مقام تعذر و غرابت امری است . چون یافتند مردم دیده سراغ تو این خیلی آب برد که بردند پی در آب . نعمت خان عالی (از آنندراج ). ♦ خیلی خوب ؛ بسیار خوب . بسیار عالی . بسیار نیکو. ♦ خیلی دست داشتن در جائی ؛ بسیار یار و رفیق داشتن . خیلی همراه و مرید داشتن . ♦ خیلی دست داشتن در کاری ؛ ماهربودن و متبحر بودن در آن . ♦ خیلی زود ؛ بسیار زود. مقابل خیلی دیر. ◄ مدتی . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بس، بسی، بسیار، جزیل، زیاد، کثیر، وافر، بینهایت، بغایت، فراوان (متضاد: اندک) شماری، عدهای، گروهی (متضاد: کم، قلیلی)
فرهنگ طیفی واژهدان
بهشدت بینهایت، بهغایت بهطور قابل ملاحظه، بسیار، زیاد، سخت بهزحمت آنهمه، آنقدرها، آنقدر غالبا، بیشتر اکثرا
بسیار، زیاد بیشتر، اکثرا، غالبا بهافراط، الیماشاءالله، بسیار زیاد، بیشازاندازه اینهمه ایبسا
واژگان فارسی سره واژهدان
فراوان، بسیار، انبوه