خیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گروه اسبان.<BR>۲- گروه سواران. ج. اخیال، خیول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گروه اسبان. ۲- گروه سواران. ج. اخیال، خیول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیل . [ خ َ ی َ ] (ع اِمص ) کبر. بزرگ منشی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خیل . [ خ َ / خی ] (ع مص ) گمان بردن . منه : خال الشی ٔ خیلا، خیلة خالا، خیلانا، مخیلة، مخالة، خیلولة و متکلم وحده ٔ مضارع آن اِخال می باشد و اَخال لغت ضعیفی است . ◄ مداومت کردن برخوردن انغوزه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خیل . (ع اِ) ج ِ اخیل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
مترادف و متضاد واژهدان
ارتش، جند، سپاه، عسکر، فوج، قشون، گند، لشکر گروه پیرو، مرید، هواخواه ایل، طایفه، عشیره، قبیله، دودمان سواران، سوارکاران گروه اسبان
فرهنگ طیفی واژهدان
لومپنها، فوج، گله، ایل، نخالهها، تفاله جامعه، آدمهای بیسروپا، غشهرشه، کوروکچلها، اراذل، لاتها، اوباش خیابانگردها، ولگردها، بچههای خیابانی کولی، غربالبند
واژگان فارسی سره واژهدان
گروه، سپاه، تیره