خیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیس . [ خ َ ] (ع اِ) غم . ◄ خطا. گمراهی . ◄ (مص ) غدر کردن و شکستن عهد. خیسان . ◄ وعده ٔ خلاف کردن . ◄ لازم گرفتن فلان جای را. ◄ بوی گرفتن مردار. منه : خاست الجیفة. ◄ رام کرده شدن . منه : یخاس انفه . ◄ کاسد شدن چیزی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خاس البیع و الطعام .
خیس . (ع ص، اِ) درخت انبوه . ◄ انبوه از حلفا و قصب . ج، اخیاس . ◄ بیشه ٔشیر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). کنام شیر. (یادداشت مؤلف ). ج، اخیاس : رها کنند پلنگان شخ و هزبران خیس . مختاری . ◄ شیر. لبن . ◄ نیکویی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : اقل اﷲ خیسه .
خیس . (ص ) آبدار. مرطوب . آب بخود کشیده . (ناظم الاطباء). تر. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) ملافه ٔ کرباس کلفت . (ناظم الاطباء).