خیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیز. (نف مرخم ) خیزنده . برخیزنده . (ناظم الاطباء). بلندشونده . این لفظ در حالت ترکیب بدو وجه مستعمل میشود یکی آنکه جزء اول حال از ذات او باشد چون سبکخیز و دیگر آنکه بمعنی مکانی بود که حال و ذی حال از آن پیدا شود چون دشت عاشق خیز. (آنندراج ). ♦ آب خیز ؛ مکانی که در آن می توان با حفر قنات زود به آب رسید. بسیارآب . ♦ بادخیز ؛ محلی که باد در آن زیاد می وزد. ♦ بارخیز ؛ محل پرمحصول . ۩ اهرم . ♦ پگاه خیز ؛ سحرخیز. ♦ تب خیز ؛ محلی که در آن تب و نوبه بسیار است . ♦ حاصل خیز ؛سرزمینی که زراعت آن خوب میشود. ♦ دیرخیز؛ مقابل زودخیز. تنبل . کاهل . ♦ زودخیز ؛ سحرخیز : بفرمود تا خازن زودخیز کند پیل بالا بر او گنج ریز. نظامی . وشاقان موکب رو زودخیز. نظامی . ♦ زرخیز ؛ محل پرخیر و برکت . زمینی که می توان به آسانی پول بدست آورد. ♦ سبک خیز ؛ سریعالحرکة : بصحرا ز مرغان سبک خیزتر. نظامی . در آن عزم رایش سبک خیز شد. نظامی . ♦ سپاه خیز ؛ محلی که مردان جنگی بسیار از آن برخاسته اند یا می تواند مردان جنگی بسیار در زمان جنگ فراهم آورد. لشکرخیز. ♦ سحرخیز ؛ زودخیز. که پگاه از خواب برخیزد : دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاران چو بیند دست در آغوش مستان سحر خیزت . سعدی . سحرخیز باش تا کامروا باشی . (گلستان ). ♦ سیل خیز ؛ جای بسیار سیل . ♦ شب خیز؛ شب زنده دار : عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شبخیز بود. سعدی . در عهد طفولیت متعبد بودم و شبخیز.(گلستان ). ♦ صبح خیز ؛ سحرخیز : برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم ریزریز. نظامی . دگر روز کاین ساقی صبح خیز ز می کرد بر خاک یاقوت ریز. نظامی . ♦ طوفان خیز ؛ محلی که در آن طوفان بسیار است . ♦ غله خیز ؛ محل پرغله . گندم خیز. که غله آنجا بسیار بدست آید. ♦ فتنه خیز ؛ محلی که در آن فتنه بسیار روی دهد. ♦ گندم خیز ؛ که گندم بسیار در آنجا حاصل شود. ♦ گرم خیز ؛ چابک . سریعالحرکه . سبک خیز : چو هندوی بازیگر گرم خیز معلق زنان هندوی تیغ تیز. نظامی . ز گرمی شده چون فلک گرم خیز. نظامی . محابا رها کرد و شد گرم خیز زبان کرد بر پاسخ شاه تیز. نظامی . ♦ لشکرخیز ؛ سپاه خیز. ♦ مردخیز ؛ محلی که از آن مردان بزرگ بیرون آمده اند. ♦ موج خیز ؛ پرموج . ♦ نفت خیز ؛ سرزمینی با معادن نفت سرشار. ♦ نرم خیز ؛ ملایم . ♦ نوبه خیز ؛ جای بروز نوبه . مالاریائی . ◄ بیدارشونده . ◄ نماینده . ◄ انگیزنده . ◄ رقصنده . ◄ جهنده . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) عمل برخاستن . عمل بلند شدن .عمل خیزیدن : ز پیری کنون گاه خیز و نشست همی پای را یار باید دو دست . اسدی . بجز این خورد و خواب و خیز و نشست مرد را منهج و طریقی هست . اوحدی . ♦ خفت و خیز ؛ کنایه از آرمیدن است با زن : بدو گفت کزخفت و خیز زنان جوان پیر گردد بتن بی گمان . فردوسی . ۩ نشست و برخاست . عمل خوابیدن و بلند شدن : عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت و خیزش زمین . سعدی . ♦ رستاخیز ؛ رستخیز. قیام . بعث . ♦ رستخیز ؛ رستاخیز : این قامت است نی بحقیقت قیامت است زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست . سعدی . ◄ عمل جستن . جهش . پرش . ♦ جست و خیز ؛ پرش . جهش . ♦ دورخیز کردن ؛ بعقب رفتن از محل پرش و با دو خود را بمحل پریدن رساندن تا با استفاده از سرعت دویدن بهتر پریدن ممکن شود. ◄ (اِ) ورم و برآمدگی غیرطبیعی که در پشت دست یا پشت چشم یا پشت پا و مانند آن بوجود آید. کمی آماس . کمی آماه در بدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ مقدار مسافت مطویه در یک راه پیمائی بدون استراحت . ◄ بلندی طاق در ساختمانها. ◄ بی صبری و ناشکیبایی و مستی کبوتر ماده در وقت نشاط نر. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). ◄ رقص . ◄ هجوم، حمله . یورش . ◄ موج . ◄ لطمه . (ناظم الاطباء).
خیز. (اِخ ) شهرکی است خرم و آبادان و بانعمت بناحیت پارس . (حدود العالم ).