خیزران
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ یا خِ زَ) (اِ.) قسمی نی مغزدار که دارای ساقههای راست و محکم و بلند و خوشرنگ است. از شاخههای آن عصا و چوبدست سازندواز برگ وپوست آن ریسمان و فرش بافند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ یا خِ زَ) (اِ.) قسمی نی مغزدار که دارای ساقههای راست و محکم و بلند و خوشرنگ است. از شاخههای آن عصا و چوبدست سازندواز برگ وپوست آن ریسمان و فرش بافند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیزران . [ خ َ زُ ] (اِخ ) مکانی است بنزدیکی رصافه ٔ بغداد. قبر امام ابوحنیفه و محمدبن اسحاق بدانجاست . (از معجم البلدان ). ♦ دارالخیزران ؛ بنائی است بمکه که خیزران کنیز خلیفه آنرا ساخت . (از ناظم الاطباء).
خیزران . [ خ َ زُ / زَ ] (ع اِ) ریشه های دراز در زمین از درخت هندی و نی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ نوعی از چوب و نی باشد که بخم شدن نشکند و از آن تازیانه سازند. (برهان قاطع). نوعی از نی هندی که بخم شدن نشکند و از آن تازیانه سازند. (ناظم الاطباء). درخت بید که بهندی بینت گویند. (غیاث اللغة). درخت خیزران از گندمیان و صنعتی از دسته ای غلات است که دارای ساقه های نازک و بلند و محکم می باشد. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ٢٩٦). چوب مورد. چوب آس . بامبو. درختی است ریشه دار که از ریشه آن حصیر و جز آن بافند و از چوب آن عصا و جز آن سازند. (یادداشت مؤلف ) : درفشی پس پشت سالار روم نبشته بر او سرخ و پیروزه بوم همای از بر و خیزرانش قضیب نبشته بر او بر محب الصلیب . فردوسی . هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمح زنگیان را شوشه ٔ زرین برآید خیزران . فرخی . گویی درخت باغ عدوی تو بوده است کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران . فرخی . مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون سپر خیزران برسر مرد سوار. منوچهری . می زعفران خور ز دست بتی که گویی قضیبی است از خیزران . منوچهری . همه دشت او نوگل و خیزران کهی بر سرش بیشه ٔ زعفران . اسدی . پر از خیزران بود و پر گاومیش . اسدی . پیچان و نوان نحیف و زردم گویی بمثل شاخ خیزرانم . مسعودسعد. ز بیم خامه ٔ چون خیزران او شب و روز چو خیزران بود اندر تن عدو ستخوان . ازرقی . ای زرین نعل و آهنین سم وی سوسن گوش و خیزران دم . انوری (از شرفنامه ٔ منیری ). شاه چون خورشید و در کف جوزهر با کمند خیزران آمد برزم . خاقانی . در ید بیضای ثعبان از کمند خیزران خصم را ضیق النفس زان خیزران انگیخته . خاقانی . شد چهره زردش ارغوانی بالای خمیده خیزرانی . نظامی . ◄ نیزه . ◄ خله ٔ چوب که ملاحان بدان کشتی رانند. ◄ دنباله ٔ کشتی . (منتهی الارب ). ج، خیازر. ♦ امثال : مثل خیزران بر خود پیچد .
خیزران . [ خ َ زُ ] (اِخ ) مادر موسی الهادی خلیفه ٔ عباسی است . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه