خیزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیزان . (اِخ ) دهی است از بلوک ماربین و سده در شمال غربی اصفهان . (از حاشیه ٔ شرفنامه ٔ نظامی چ وحید) : ز خیزان طرف تا لب زنده رود زمین زنده گشت از نوای سرود. نظامی .
خیزان . (نف، ق ) آنکه خیزد. (یادداشت مؤلف ). در حال خیزیدن : باد سحری سپیده دم خیزانست . منوچهری . فرس میراند چون بیمار خیزان ز دیده بر فرس خوناب ریزان . نظامی . چو دود از آتش من گشت خیزان ز من زاده ولی از من گریزان . نظامی . ز بس رود خیزان که از می رسید لب رامشان رود را می گزید. نظامی . ◄ (ق ) در حال خاستن . در حال بلند شدن . ♦ اوفتان خیزان ؛ در حال اوفتادن و بلند شدن : بیامد اوفتان خیزان بر من چنان مرغی که باشد نیم بسمل . منوچهری . آخر آن مور میان بسته ٔ افتان خیزان چه خطا دید که سر کوفته چون مار برفت . سعدی (طیبات ). ♦ اوفتان و خیزان ؛ افتان و خیزان : خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان . نظامی . دیدندش گریزان و اوفتان و خیزان . (گلستان ). پروانه ام اوفتان و خیزان یکبار بسوز و وارهانم . سعدی (ترجیعات ). ♦ افتان و خیزان ؛ اوفتان و خیزان : وزینجانب افتان و خیزان جوان همیرفت بیچاره هر سو دوان . سعدی (بوستان ). ◄ (اِ) موج . ◄ ریشه ای که بهر طرف پنجه انداخته باشد. (ناظم الاطباء).