خیرگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیرگی . [ رَ / رِ ] (حامص ) خودسری . خودرائی . (ناظم الاطباء). دلیری . خیره سری . لجاج . ستیزگی . ستهندگی . عناد. (یادداشت مؤلف ) : تبه کردی از خیرگی رای خویش بگور آمدستی بدو پای خویش . اسدی . با ناسپاسان نیکی کردن از خیرگی باشد. (قابوسنامه ). از پی احیاء شرع و معرفت کردی جدا تیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر. سنائی . چه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را دزدیده جویان بچشمی خیرگی کردن که برخیز بدیگر چشم دل دادن که مگریز. نظامی . ◄ بی شرمی . بی حیائی . چشم سفیدی . (یادداشت مؤلف ) : درآمد بتاج اندرون خیرگی گرفتند پرمایگان چیرگی . فردوسی . ز بس چون و چرا کاندر دلم خاست رسید از خیرگی جانم بغرغر. ناصرخسرو. بادیم و نداریم همی خیرگی باد کوهیم و زر و سیم نداریم چو کهسار. مسعودسعد. ادب پرورده ٔ عشقم نیاید خیرگی از من نسوزد آتش می پرده ٔ شرم و حجابم را. صائب (از آنندراج ). ◄ حالت خیره ماندن چشم : نگه کرد خسرو بدو خیره ماند بدان خیرگی نام یزدان بخواند. فردوسی . ◄ کندی دندان . خرس : و اگر ترشی بدو [ دندان ] رسد خیره شود و خیرگی دندان را خرس گویند یعنی کند شدن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ تاریکی . ظلمت . سیاهی . (ناظم الاطباء) : چو هنگام شمع آمد از تیرگی سر مهتران تیره از خیرگی . فردوسی . بدان تا چو سایه در آن تیرگی فرومیرد از خواری و خیرگی . نظامی . ◄ دهشت . (یادداشت مؤلف ). ◄ دشمنی . بدخواهی . کینه . (ناظم الاطباء).