خیره کشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره کشی . [ رَ / رِ ک ُ ] (حامص مرکب ) بی جهت و از روی ظلم وستم کشی . بی دلیل کشی . عمل و حالت خیره کش . ضعیف کشی . بی گناه کشی : جهان به خیره کشی بر کسی کشید کمان که برکشیده ٔ حق بود و برکشنده ٔ ما. خاقانی . از آن زمان که ترا نام شد به خیره کشی زمانه از همه خونریزها پشیمان است . خاقانی . عشق خود بی خشم در وقت خوشی خوی دارد دمبدم خیره کشی . مولوی . جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است خیره کشی کار او جورکشی خوی من . سعدی .