خیره سری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره سری . [ رَ / رِ س َ ] (حامص مرکب ) تمرد. خودسری . گستاخی . (ناظم الاطباء) : نشست از بر تخت کاوس کی به خیره سری مست نز جام می . فردوسی . آن نمایی که فرامرز ندانست نمود بدلیری و بتدبیر نه از خیره سری . فرخی . ز خیره سری برنهادی بسر. اسدی (گرشاسبنامه ). نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را. ناصرخسرو. عقل چه همتای تست کز تو زند لاف عشق می نشناسد حریف خیره سری میکند. خاقانی . چند چو گل خیره سری ساختن سربکلاه و کمر افراختن . نظامی .
مترادف و متضاد واژهدان
خودرایی، خیرگی، سبکسری، سرکشی، لجاجت بیپروایی، گستاخی بله، حماقت، نادانی تمرد، خودسری
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی