خیره سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره سر. [ رَ / رِ س َ ] (ص مرکب ) بیهوده گرد. بوالهوس . ◄ سرکش . (غیاث اللغات ). لجوج . ستهنده . عنود. یک دنده . گستاخ . بیشرم . لجاجت کننده . پندناپذیر. (یادداشت مؤلف ) : به خیره سر شمرد سیر خورده گرسنه را چنانکه درد کسان بر دگر کسی خوارست . رودکی . پس آنگه چنین گفت با کوهزاد که ای دزد خیره سر بدنژاد. فردوسی . بدو گفت شاه ای بد خیره سر چرا آمده ستی بدین بوم و بر. فردوسی . همش خیره سر دید و هم بدگمان بدشنام بگشاد خسرو زبان . فردوسی . گروهی آنکه ندانند باز سیم از سرب همه دروغزن و خربطند و خیره سرند. قریع الدهر. دژم گفتش افریقی جنگجوی که رو خیره سر پهلوان را بگوی . اسدی (گرشاسبنامه ). گفت موسی های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی . مولوی . باز بر زن جاهلان غالب شوند زانکه ایشان تند و بس خیره سرند. مولوی . زود باشد که خیره سر بینی بدو پای اوفتاده اندر بند. سعدی (گلستان ). که ای خیره سر چند پویی پیم ندانی که من مرغ دامت نیم . سعدی (بوستان ). وین شکم خیره سر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد بهیچ . سعدی (گلستان ). ◄ پریشان . (غیاث اللغات ). احمق . ابله . بی عقل . غلطکار. (ناظم الاطباء). متحیر. گیج . دنگ . (یادداشت بخط مؤلف ) : چنین گفت پس کای گرامی دبیر تو کاری چنین بر دل آسان مگیر شهنشاه ما خیره سر شد بدان که خلعت فرستادش از دوکدان . فردوسی . پدر کشته و کشته چندان پسر بماند اندر آن درد و غم خیره سر. فردوسی . چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک کی دارد جغد خیره سر لحن چکوک . لبیبی . سپهدار از اندیشه شد خیره سر همی گفت این بخش یزدان نگر. اسدی . بهو ماند بیچاره و خیره سر شدش خیره گیتی ز دل تیره تر. اسدی .
مترادف و متضاد واژهدان
پندناپذیر، خودرای، خودسر، ستیهنده، لجوج، یکدنده بیپروا، گستاخ ابله، احمق، نادان (متضاد: عاقل) بوالهوس، بیهودهگرد، سرکش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی